اشعار دلتنگی مولانا درباره هجر، فراق، دوری و جدایی (زیبا و عاشقانه)

در این مطلب شعر های دلتنگی مولانا در مورد دوری و جدایی را با شما به اشتراک گذاشته ایم.

گاهی اوقات برای شخصی دلتنگ می شویم که بیان احساسات برایمان سخت می باشد و می خواهیم آن شخص را از دلتنگی خود نسبت به او با خبر کنیم. وقتی احساس کردید حرف زدن، بیان و ابراز احساسات برایتان سخت است می توانید از اشعار زیبای شاعران استفاده کنید و دلتنگی خود را بیان کنید. اشعار دلتنگی مولانا از جمله اشعار زیبایی می باشد که به شما برای بیان دلتنگی، فراق، جدایی و دوری کمک می کند. در زیر بهترین اشعار مولانا درباره دلتنگی شامل شعر مولانا در مورد فراق، شعر مولانا درباره تنهایی و شعرهای مولانا درباره جدایی آورده شده است.

اشعار دلتنگی مولانا

در ادامه با اشعار مولانا درباره دلتنگی همراه ما باشید. همچنین می توانید از اشعار مولانا عاشقانه و شعرهای مولوی در مورد خدا که در مینویسم وجود دارد استفاده کنید.

شعر دلتنگی مولانا کوتاه

شما را به خواندن شعرهای کوتاه مولانا دعوت می کنیم.

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم…

ﺑﻨﻤﺎﯼ ﺭﺥ ﮐﻪ ﺑﺎﻍ ﻭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ
ﺑﮕﺸﺎﯼ ﻟﺐ ﮐﻪ ﻗﻨﺪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ…

اشعار شهریار در مورد دلتنگی و فراق یار

جدایی را چرا می‌ آزمایی

کسی مر زهر را چون آزماید؟

شربتی تلختر

از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو

فراموش مرا

شعر مولانا درباره دلتنگی

من از عالم تو را تنها گزیدم

روا داری که من غمگین نشینم؟!

عکس نوشته اشعار عارفانه مولانا

به وصال می‌ بنالم که چه بی‌ وفا قرینی

به فراق می‌ بزارم که چه یار با وفایی

اشعار مولانا درباره دلتنگی

زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان

کـی برسـد بهــار تــو تـا بنماییش نمـا …

چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی

که چونی در فراقم دردمندی

اشعار کوتاه دلتنگی حافظ

شعر کوتاه دلتنگی مولانا

گفتی که درمانت دهم

بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا، کی خواهد این

گفتی صبوری باید این

شعر کوتاه درباره دوری از یار مولانا

گفتم به فراق مدتی بگزارم
باشد که پشیمان شود آن دلدارم

بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم

بیچاره‌ تر از عـاشق بی صبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌ هیچ دواست

تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای
از بهر خدا مکن فراموش مرا

شعر درباره دلتنگی از شاملو

شعر عاشقانه مولانا در مورد دلتنگی

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی عشق وجود خوب و موزون نشو

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد

بی جنبش عشق در مکنون نشود

شعر مولانا راجع به دلتنگی

اشتیاقی که به دیــدار تـو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

شعر مولانا دلتنگی

ز همراهان جدایی مصلحت نیست

سفر بی‌ روشنایی مصلحت نیست

چو ملک و پادشاهی دیده باشی

پس شاهی گدایی مصلحت نیست

شعر مولانا درباره دلتنگی و تنهایی

گر کسی گوید که بهر عشق بحر دل چرا شوریده و شیدا شود؟

تو جوابش ده که: اندر شوق بحر قطره بی آرام و نا پروا شود

شعر هجران مولانا

دلتنگم و دیـدار تو درمــان مـن است

بـی رنگ رخت زمـانه زندان مـن است

بـر هیچ دلــی مبــاد و بـر هیچ تنـی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

شعر در مورد دوری از مولانا

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هــزار آفرین بر غم باد

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخـی سـازد دو چشمم را کـند جیحـون

با که می‌ باشی و همراز تو کیست

با خدایی با خدایی با خدا

ای گزیده نقش از نقاش خود

کی جدایی کی جدایی کی جدا

با همه بیگانه‌ای و با غمش

آشنایی آشنایی آشنایی آشنا

همچنین ببینید: شعر دلتنگی هوشنگ ابتهاج

شعر در مورد دلتنگی از مولانا

از دل تو در دل من نکته هاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وای دلم

چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر

ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا

ز دور آدم تا دور اعور دجال

چو جان بنده نبودست جان سپرده تو را

شعر دوری از عشق مولانا

ﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﮔﺮﺕ ﻃﺎﻗﺖ ﻏﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺁﻭﺍﺭﻩ ﻋﺸﻖ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﯿﺎ ﺍﮔﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ

ﻭﺭ ﻣﯽ‌ ﺗﺮﺳﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

شعر زیبای دلتنگی از مولانا

می رسد روزی که بی هم می شویم    

یک به یک از جمع هم کم می شویم

می رسد روزی که ما، در خاطرات

موجب خندیدن و غم می شویم

گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق

می رسد روزی که بی هم می شویم

اشعار دلتنگی مولانا

اندر دل بـی وفـا غــم و ماتم بـاد

آن را که وفا نیست ز عـالم کم باد

دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد

جـز غـم که هـزار آفرین بر غم باد

شعر مولانا در مورد دلتنگی

اشعار دلتنگی مولانا (شعر های بلند)

اشعار طولانی مولوی در مورد دلتنگی را در این بخش از مطلب مطالعه کنید.

بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

شعر بلند دلتنگی از مولانا

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من


چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌ تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من


هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من


تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

شعرهای مولانا درباره فراق

بـی همگان بسر شود بـی تـو بسر نمی‌ شود

داغ تـو دارد این دلـم جـای دگـر نمی‌ شـود

دیده عقـل مست تـو چرخه چرخ پست تـو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی‌ شود

شعری طولانی از مولانا درباره دلتنگی

شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم


در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم


فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم


از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم


روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌ هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم


گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم


ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

شعر مولانا در مورد دلتنگی و امید

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نهگدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی

مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی

پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

اشعار دلتنگی مولانا_ بلند و عاشقانه

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل می خواستی از عاشقان

جان و دل را میسپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز من است

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم، گاه تارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در بین این قطارم روز و شب

زان شبی که وعده دادی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشک بارم روز و شب

شعر مولانا درباره دلتنگی و نبود یار

یک نفس بی یار نتوانم نشست

بی رخ دلدار نتوانم نشست

از سر می، می نخواهم خواستن

یک زمان هشیار نتوانم نشست

نور چشمم اوست من بی نور چشم

روی با دیوار نتوانم نشست

دیده را خواهم به نورش بر فروخت

یک نفس بی یار نتوانم نشست

من که از اطوار بیرون جسته ام

با چنین اطوار نتوانم نشست

من که دائم بلبل جانم بوده ام

بی گل و گلزار نتوانم نشست

کار من پیوسته چون بیکار هست

بیش از این بیکار نتوانم نشست

هر نفس خواهی تجلای دگر

زان که بی انوار نتوانم نشست

زان که یک دم در جهان جسم و جان

بی غم آن یار نتوانم نشست

شمس را هر لحظه می گوید بلند

بی اولی الابصار نتوانم نشست

من هوای یار دارم بیش از این

در غم اغیار نتوانم نشست

شعر ترکی در مورد دلتنگی

شعر زیبای مولانا درباره دل تنگ بودن

ای یار قلندر دل دلتنگ چرایی تو

از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان

ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

داده ست ز کان تو لعل تو نشانی ها

آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

بس خوب و لطیفی تو بس چیست و ظریفی تو

بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی

جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت

از بهر گشاد ما در بند قبایی تو

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم

وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو

در مجلس سرمستان با شور و شر آیی تو

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی

نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

شعر هجر از مولانا

درد مــا را در جهــان درمــان مبادا بی شمـا

مــرگ بادا بــی شمــا و جـان مبادا بی شمـا

سینه های عـــاشقان جز از شما روشن مبــاد

گلبن جــان های ما خنــدان مبــادا بی شمـا

بشنـــو از ایمــان که مـی گـوید به آواز بلنـد

با دو زلـف کافــرت کایمــان مبادا بـی شمــا

عقــل سلطــان نهـان و آسمـان چون چتر او

تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شمـا

عشـــق را دیـدم میـان عــاشقان ساقی شده

جــان مــا را دیــدن ایشــان مبادا بی شمـا

جـان های مـرده را ای چون دم عیسی شمــا

ملک مصــر و یــوسف کنعان مبادا بی شمــا

چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم

رخ چو زر کــردم بگفتم کــان مبــادا بی شمـا

شعر درباره دلتنگی معشوق از مولانا

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌ خوانی


گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی


بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی


ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته

از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی


هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی


چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی


نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی


هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی


از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

شعر درباره دلتنگی یار از مولانا

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ ها


ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا


ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی


ای جویبار راستی از جوی یار ماستی
بر سینه‌ ها سیناستی بر جان‌ هایی جان فزا


ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

شعر غریبی و دلتنگی از مولانا

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم؟ آخر ننمايی وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا

يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم

جان كه از عالم عِلوی است يقين می دانم

رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هوای سر كويش پر و بالی بزنم

كيست در گوش كه او می شنود آوازم

يا كدام است سخن می نهد اندر دهنم

كيست در ديده كه از ديده برون می نگرد

يا چه جان است نگويی كه منش پيرهنم

تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايی

يكدم آرام نگيرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشكنم

من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم

آن كه آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار كه من شعر به خود می گويم

تا كه هشيارم و بيدار يكی دم نزنم

شمس تبريز اگر روی به من بنمايی

والله اين قالب مردار به هم در شكنم

یک نفس بی یار نتوانم نشست
بی رخ دلدار نتوانم نشست

از سر می می نخواهم خاستن
یک زمان هشیار نتوانم نشست

نور چشمم اوست من بی نور چشم
روی با دیوار نتوانم نشست

دیده را خواهم به نورش بر فروخت
یک نفس بی یار نتوانم نشست

من که از اطوار بیرون جسته ام
با چنین اطوار نتوانم نشست

من که دایم بلبل جان بوده ام
بی گل و گلزار نتوانم نشست

کار من پیوسته چون بی کار تست
بیش ازین بی کار نتوانم نشست

هر نفس خواهی تجلای دگر
زان که بی انوار نتوانم نشست

زان که یکدم در جهان جسم و جان
بی غم آن یار نتوانم نشست

شمس را هر لحظه می گوید بلند
بی اولی الا بصار نتوانم نشست

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.