داستان ضرب المثل دوستی خاله خرسه چیست؟

ریشه و داستان ضرب المثل دوستی خاله خرسه

هر یک از ضرب المثل هایی که در زبان فارسی وجود دارد و آن را بکار می بریم دارای ریشه و داستانی می باشد. در این مقاله داستان ضرب المثل دوستی خاله خرسه آورده شده است.

در زبان فارسی ضرب المثل های فراوانی وجود دارد که از زمان قدیم تا به امروز از این ضرب المثل ها در شرایط های مختلف استفاده می شود. هر یک از ضرب المثل دارای معنی خاصی هستند و در همه ی آن ها ریشه ای نهفته است و برگرفته از یک داستان می باشند. یکی از این ضرب المثل ها، “ضرب المثل دوستی خاله خرسه” می باشد. آیا می دانید معنی این ضرب المثل چیست؟ داستان آن چه می باشد؟ در چه جاهایی این ضرب المثل کاربرد دارد؟ در این پست داستان ضرب المثل دوستی خاله خرسه و معنی و مفهوم آن به شما ارائه می شود، با ما همراه باشید.

معنی و کاربرد ضرب المثل دوستی خاله خرسه

ضرب المثل دوستی خاله خرسه، که یکی از معروفترین ضرب المثل های قدیمی ایرانی است حکایت افرادی است که از روی نادانی و با محبت های نابه جا باعث آسیب و ضرر به طرف مقابل می شوند.

برخی افراد در محبت کردن و مهر ورزیدن دچار افراط و تفریط می شوند و از این رو آسیب های جبران ناپذیری را به شخص مقابل وارد می کنند. همانطور که می دانید افرادی هستند که می خواهند به عنوان دوست به شما کمک کنند و محبت خود را به شما نشان دهند، اما این محبت و کمک از روی نادانی و جهل است و ممکن است آسیب و خسارت جبران ناپذیری به شما وارد کنند. حتی این افراد از کار خود پشیمان می شوند، اما پشیمانی آن ها در آن لحظه هیچ فایده ای ندارد و اتقاقی که نباید می افتاد، افتاده است.

در این مواقع از ضرب المثل دوستی خاله خرسه استفاده می شود.

بنابراین در شرایطی که برخی افراد با محبت و دوستی می خواهند به فردی کمک کنند، اما با دخالت های نا به جا باعث آزار و اذیت آن شخص می شوند و به او آسیب وارد می کنند، می گویند “دوستی او دوستی خاله خرسه است”.

داستان “ضرب المثل دوستی خاله خرسه”

دوستی خاله خرسه

در زمان های قدیم پیرمرد ثروتمندی در یک ویلای بسیار بزرگ به تنهایی زندگی می کرد، او تمام خانواده خود را از دست داده بود و هیچ دوست و همراهی نداشت، به همین دلیل همیشه ناراحت و غمگین بود و همه جا تنها بود.

این پیرمرد ثروتمند در ابتدا انسانی فقیر بود که هیچ کس با او دوست نمی شد و او را همراهی نمی کرد، اما امروز که به ثروت زیادی رسیده بود، خودش دوست نداشت با کسی دوست شود زیرا می دانست همه برای پول و اموالش با او دوست می شوند. از این رو با تمام ثروتی که داشت اما تنهایی را به شدت حس می کرد و این موضوع او را غمگین و ناراحت کرده بود.

پیرمرد روزی از روی ناراحتی و غم زیاد به جنگل رفت و در حال قدم زدن بود که یک خرس تنها را دید، با خودش فکر کرد این خرس هم مانند من پیر و تنهاست پس می توانم با او دوست شوم.

پیرمرد هر روز برای دیدن خرسی که با او دوست شده بود به جنگل میرفت و روز به روز دوستی آن ها عمیق تر می شد.

تا این که در یک از همین روزها که پیرمرد به جنگل رفت، بسیار خسته بود بنابراین زیر سایه یک درخت دراز کشید و به خواب رفت، خرس هم در کنار او بود و حشرات و حیوانات موذی را از دور می کرد تا پیرمرد کمی استراحت کند.

در همین حین یک مگس سمج بر روی صورت پیرمرد نشسته بود و خرس هر کاری می کرد آن مگس از روی صورت پیرمرد بلند نمی شد. خرس با تلاش های فراوان بالاخره موفق شد و مگس را کنار زد اما مگس دوباره روی صورت پیرمرد نشست، خرس وقتی دید این مگس سمج دوباره روی صورت پیرمرد نشست عصبانی شد و سنگی بزرگ بر روی صورت پیرمرد زد تا آن مگس از آن جا بلند شود.

بعد از یاین کار خرس متوجه شد که چه کار اشتباهی کرده و است و با این کارش باعث کشته شدن پیرمرد شد.

از آن پس دوستی با افراد جاهل و نادان را مانند دوستی با این خرس می دانند، که پر از ضرر و آسیب است و هیچ خیر و عاقبتی ندارد.

بیشتر بخوانید: 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.