ضرب المثل با داستان کوتاه برای کودکان

داستان کوتاه ضرب المثل ها برای کودکان

در این پست تعدادی از ضرب المثل های پر تکرار به همراه داستان آورده شده است. برای خواندن ضرب المثل با داستان کوتاه برای کودکان با ما همراه باشید.

معمولا کودکان به داستان های کوتاه و زیبا علاقه دارند. والدین می توانند برای آموزش مطالبی مانند راستگویی، بخشش، شجاعت، اعتماد به نفس و … از داستان های کودکانه استفاده کنند. ضرب المثل ها جمله های کوتاهی می باشند که ممکن است برای کودکان قابل فهم و درک نباشد. می توانید در مورد هر ضرب المثل یک داستان کوتاه بگویید تا کودک شما مفهوم و معنای ضرب المثل را متوجه شود. در این پست تعدادی ضرب المثل با داستان کوتاه برای کودکان به شما همراهان سایت مینویسم ارائه می شود.

6 ضرب المثل با داستان کوتاه کودکانه

در زیر 6 ضرب المثل با داستان کوتاه برای کودکان آورده شده است که می توانید این داستان های زیبا را برای کودکان خود بخوانید تا معنی ضرب المثل ها را متوجه شوند.

1. ضرب المثل “قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را” با داستان کوتاه برای کودکان

خروسی بود بال و پرش رنگ طلـا، انگاری پيرهنی از طلـا به تن كرده بود، تاج قرمز سرش مثل تاج شاهان خودنمایی می كرد. خروس ما اينقدر قشنگ بود كه اونو خروس زری پيرهن پری صدا می كردند.

خروس از بس مغرور و خوش باور بود هميشه بلـا سرش می آمد، برای همين سگ هميشه مواظبش بود تا اتفاقی برای اون نيافته

یک روز سگ آمد پيش خروس زری پيرهن پری، بهش گفت: خروس زری جون.

خروسه گفت:‌ جون خروس زری

سگ گفت: پيرهن پری جون

خروس: جون پيرهن پری

سگ: می خوام برم به كوه دشت، برو تو لـانه، نكنه بازم گول بخوری، درو روی كسی باز نكنی!

خروس گفت: خيالت جمع باشه، من مواظب خودم هستم.

سگ رفت، بی خبر از اينكه روباه منتظر دور شدن اون بود.  همين كه سگ حسابی دور شد، روباه ناقلـا جلوی لـانه خروس زری آمد تا نقشه اش را عملی كند، جلوی پنجره ايستاد و شروع كرد به آواز خواندن:

ای خروس سحری

چشم نخود سينه زری

شنيدم بال و پرت ريخته

نذاشتن ببينم

نكنه تاج سرت ريخته

نذاشتن ببينم

خروس زری كه به خوشگلی خودش افتخار ميكرد خيلی بهش بر خورد، داد زد: نه بال و پرم ريخته، نه تاج سرم ريخته.

روباه گفت اگه راست ميگی، بيا پنجره رو بازكن تا ببينمت. خروس مغرور پنجره رو باز كرد و جلوي پنجره  نشست و گفت: بيا اين بال و پرم، اينم تاج سرم.

و همين كه خروس سرش رو خم كرد كه تاجش و نشون بده، روباه پريد و گردن خروس را گرفت. خروس داد و فریاد زد كمک، كمک که بلکه سگ به دادش برسه. سگ با گوش های تيزش صدای خروس را شنيد و به طرف صدا دويد. دويد و دويد تا به روباه رسيد.

از روباه پرسيد: آی روباه حقه باز خروس زری را نديدی ؟

روباه كه دهان خروس رو بسته بود و اونو توی كوله پشتی انداخته بود،‌ شروع كرد به قسم خوردن كه والـا نديدم، من از همه چيز بی خبرم، و پشت سر هم قسم می خورد.  يكدفعه چشم سگ به كوله پشتی افتاد و گفت:‌ قسم روباه و باور كنم يا دم خروس را؟

روباه تازه متوجه شد كه دم خروس از كوله پشتی اش بيرون آمده، پس كوله پشتی  رو انداخت و تا می توانست دويد تا از دست سگ نجات پيدا كند. و خروس زری پيرهن پری هم همراه سگ به خانه برگشتند.

نتیجه: وقتی كسی دروغی میگه، ولی نشانه ایی وجود داشته باشه كه حرف او را نقض كنه از اين ضرب المثل استفاده می شود.

2. داستان ضرب المثل “هر چیزی تازه‌ اش خوبه الا دوست” برای کودکان

روزی روزگاری، دو دوست قدیمی که سالیان سال با هم دوست و یار بودند و به قول معروف نان و نمک یکدیگر را خورده بودند شروع به کار معامله و دادوستد کردند. این دوستان هرچند وقت یکبار با یکدیگر معامله می‌کردند و از آنجایی که هر معامله‌ای امکان دارد سودده یا زیان ده باشد، در یکی از این معامله‌ها متضرر شدند و هریک از آنها دیگری را در این زیان مقصر می‌دانستند و این خود باعث اختلاف و سوءتفاهم بین آنها شد. آنها دیگر مثل گذشته با هم دوست نبودند و کمتر یکدیگر را می‌دیدند و کمتر از پیش از حال یکدیگر خبردار می‌شدند. گاه پیش می‌آمد که دلشان برای گذشته و دوره‌ای که با یکدیگر خوب و صمیمی بودند تنگ می‌شد ولی غرورشان اجازه نمی‌داد، اختلافشان را بر سر این معامله کنار بگذارند و به دیدار یکدیگر بروند.

بالاخره یک روز یکی از این دوستان تصمیم گرفت تا غرورش را زیر پا بگذارد و با دوستش صحبت کند تا اختلافشان را برای همیشه کنار بگذارند و مثل قبل با هم رفتار کنند و یا اینکه برای همیشه با هم قطع رابطه کنند. مرد تاجر با این قصد شاگردش را فرستاد تا به سراغ دوستش برود و از او دعوت کند، برای اینکه مشکلشان را حل کنند و به در دکّان او بیاید. مرد دومی وقتی شاگرد دوستش را دید که از او می‌خواهد تا به دکان استادش برود، بلند شد و دفتر حساب و کتابش را جمع کرد تا اگر دوستش سندی در محکومیت او رو کرد، او هم از سندها و مدارکش استفاده کند. و همین کار را هم کرد، او از همان ابتدای ورودش جروبحث را شروع کرد. اولی سعی می‌کرد دومی را متهم کند و دومی می‌خواست اولی را متهم کند تا اینکه سروصدایشان بالا گرفت.

دکانداران دیگر بازار که صدای آنها را شنیدند در مغازه مرد می‌آمدند ولی وقتی می‌دیدند مرد صاحب مغازه با دوست صمیمی‌اش جروبحث می‌کند بدون اینکه حرفی بزنند برمی‌گشتند. چون می‌دانستند که دوستان صمیمی مثل این دو نفر به این سادگی‌ها با هم دشمن نمی‌شوند و پا در میانی آنها ممکن است فقط اوضاع را خراب‌تر کند. آنها منتظر ماندند تا این دو دوست از دوستی و محبت با یکدیگر صحبت کنند و جروبحثشان تمام شود. ولی هرچه منتظر ماندند دیدند فقط صدای آنها بالاتر می‌رود تا اینکه شاگرد دوست اولی فکری به ذهنش رسید. او دو تا چای ریخت و در سینی گذاشت و به آنها نزدیک شد. اول به دوستی که میهمان بود تعارف کرد و بعد سینی چای را به طرف ارباب خود گرفت او هم چای را برداشت ولی آنها آنقدر عصبانی بودند که اصلاً انگار نه انگار به دعوای خود ادامه دادند.

شاگرد در یک لحظه که میان این دو دوست سکوت برقرار شد از فرصت استفاده کرد و رو به دوست میهمان گفت: نوش جانتون، چای دارچین که شما همیشه دوست داشتید. دو دوست که تازه متوجه چای شده بودند، نگاهی به هم انداختند و لبخند زدند. صاحب مغازه نگاهی به استکان چای انداخت و رو به دوستش گفت: ما تا حالا چند تا از این چایی‌ها با هم خوردیم؟ دوستش سری تکان داد و لبخندزنان گفت: هزار تا نمی‌دونم شایدم بیشتر!

صاحب دکان گفت: راستی ما اگر پول این چایی‌ها را که با هم خوردیم را جمع بزنیم از سود هر دوی ما در این معامله بیشتر می‌شود. اصلاً این معامله جدا از ضرر و زیان و یا سودش اصلاً ارزش دارد سابقه‌ی این همه سال دوستی را زیر پا بگذاریم. حرف صاحب مغازه دوستش را هم تحت تأثیر قرار داد، به حدی که بلند شد و روی دوست قدیمی‌اش را بوسید و شاگرد مغازه از اینکه می‌دید نقشه‌اش به خوبی گرفت و توانست دوستی بین دو مرد تاجر مجدداً برقرار کند خیلی خوشحال بود.

3. ضرب المثل با داستان کودکانه “مهمان روزی خودش را با خودش می‌آورد”

روزی مهمانی به کلبه محقّر مرد صاحب بصیرت وارد شد. آن مرد ، مَقدم او را گرامی داشت و با وجود تنگدستی صمیمانه از وی پذیرایی کرد و آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد و برای او آورد. مهمان با دلی شاد و خرسند از او خداحافظی کرد و رفت ولی همین که قدم از خانه بیرون گذاشت صاحب‌خانه از پشت مشاهده کرد که مشتی مار و عقرب و رتیل به تن او چسبیده‌اند. وحشت‌زده به دنبال او روان شد. چون اندکی راه پیمودند و به بیابان رسیدند دید که جانوران گزنده همه از بدن او به زمین ریختند و هر یک به گوشه‌ای گریختند و در لابه‌لای سنگ‌ها و بوته‌های صحرایی پنهان شدند. دانست که آنچه مهمان با خود برده و در بیابان ریخته درد و بلاهای خانه او بوده است. پس خدا را شکر کرد و به خانه بازگشت.

نتیجه:  غم روزی مهمان را نباید خورد. مهمان نه تنها روزی را کم نمی‌کند بلکه موجب رفع بلاها از خانواده میزبان می‌شود.

4. داستان کوتاه ضرب المثل “اشک تمساح می ریزد” برای کودکان

خاصه گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا و تلدیس باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل بپوشد.

سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد. در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند. پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی توانند. از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك می ریزد.

5. ضرب المثل با داستان کوتاه برای بچه ها “چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی” 

چون كسی به دیگری بدی كند یا در مجلسی یك نفر از بدی هایی كه با او شده صحبت كند مردم می گویند آنكه برای تو چاه می كند اول خودش در چاه می افتد. در زمان پیامبر اسلام  شخصی كه دشمن این خانواده بود هر وقت كه می دید مسلمانان پیشرفت می كنند و كفار به پیامبر اسلام ایمان می آورند خیلی رنج می كشید. عاقبت نقشه كشید كه پیامبر اسلام را به خانه اش دعوت كند و به آن محمد بن عبدالله آسیب برساند.

به این منظور چاهی در خانه اش كند و آن را پر از خنجر و نیزه كرد آن وقت رفت نزد محمد بن عبدالله  و گفت : «یا رسول الله اگر ممكن میشه یك شب به خانه من تشریف فرما بشید» حضرت قبول كرد، فرمود : «برو تدارك ببین ما زیاد هستیم.»

شب میهمانی كه شد محمد بن عبدالله  با علی بن ابی طالب و یاران دیگرش رفتند خانه آن شخص.

آن شخص كه روی چاه بالش و تشك انداخته بود بسیار تعارف كرد كه محمد بن عبدالله  روی آن بنشیند.

پیامبر اسلام بسم الله گفت و نشست.

آن شخص دید حضرت در چاه فرو نرفت خیلی ناراحت شد و تعجب كرد. بعد گفت حالا كه حضرت در چاه فرو نرفت در خانه زهری دارم آن را در غذا می ریزم كه پیامبر اسلام و یارانش با هم بمیرند.

زهر را در غذا ریخت آورد جلو میهمانان، اما محمد بن عبدالله  فرمود : «صبر كنید» و دعایی خواند و فرمود: «بسم الله بگویید و مشغول شوید»

همه از آن غذا خوردند. موقعی كه پذیرایی تمام شد پیامبر اسلام و یارانش به راه افتادند كه از خانه بیرون بروند.

زن و شوهر با هم شمع برداشتند كه محمد بن عبدالله  را مشایعت كنند.

بچه های آن شخص كه منتظر بودند میهمانان بروند بعد غذا بخورند،

وقتی دیدند پدر و مادرشان با محمد بن عبدالله  از خانه بیرون رفتند پریدند توی اتاق و شروع كردند به خوردن ته بشقاب ها.

6. ضرب المثل با داستان کوتاه “مرغش یک پا دارد” 

روزی بود، روزگاری بود.

در یکی از روزها دوستان ملانصر الدینی با عجله در خانه ی ملا را زدند و با او گفتند : حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده . ملا گفت : حاکم عوض شده که شده ؟ به من چه ؟

دوستانش گفتند ، یعنی چه ؟ این چه حرفی است ؟ باید هر چه زودتر هدیه ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری .

ملا گفت : آها ؛ حال فهمیدم پس من باید هدیه ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد ، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمک تان کند ؟ دوستانش گفتند : بله همین طور است . ملا گفت : این وسط به من چه می رسد ؟

دوستانش گفتند : بابا تو ریش سفیدی ، تو بزرگی . یکی از دوستان ملا ، گفت : ناراحت نباش ، هدیه را خودمان تهیه می کنیم . یک مرغ چاق و گنده می پزیم تا تو مزد آن را به خانه ی حاکم ببری .

ملا گفت : دو تا بپزید . یکی هم برای من و زن و بچه ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ی ملا آمدند . ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم ببرد . در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد . حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد . دید که ای دل غافل . مرغ ملا یک پا دارد . سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد . ملا گفت : مرغ های خوب شهر ما یک پا دارند . حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت : ناهار میهمان ما باشید از آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند می گویند : مرغ ایشان یک پا دارد .

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.