متن شعر صابر خراسانی برای حضرت زهرا

اگر از طرفداران سبک شعری صابر خراسانی هستید خواندن متن اشعار خوانده شده توسط صابر خراسانی درباره حضرت زهرا که در ادامه تقدیمتان می گردد خالی از لطف نیست. به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) برخی از شعرهای خوانده شده توسط صابر خراسانی که برخی سروده های صابر خراسانی درباره حضرت فاطمه زهرا هستند و برخی متلق به شاعران دیگر است و توسط ایشان دکلمه شده اند را گردآوری نموده ایم. در مطالب گذشته شعر دوبیتی برای شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تقدیمتان شد.

متن اشعار صابر خراسانی شهادت حضرت زهرا

شاعر: مصطفي صابر خراساني

نیستی بود و هر آنچه نیست بود

نقشی از هستی در آنچه نیست بود

قبل خلقت را ازل گفتیم ما

بس که از دنیا غزل گفتیم ما

رود، از سرچشمه جاری بود و بس

حضرت پروردگاری بود و بس

پیش روی خویش محبوب آفرید

آفرید آیینه را، خوب آفرید

هم زبان لال است توصیفش کند

هم قلم گنگ است تالیفش کند

خوشه ای باید ز ساق عرش چید

تا ز دریایش نمی مضمون کشید

وحی محتاجیم، تنزیلش کنید

شعر، ناقص مانده تکمیلش کنید

هر کسی مست از می الله شد

تا که او را دید خاطرخواه شد

تا خدا برداشت از رویش نقاب

گفت الحق آفتاب است آفتاب

بعد پیغمبر ولایت خلق شد

مجری امر هدایت خلق شد

نام او شد نص قرآن کریم

بای بسم الله الرحمن الرحیم

او نخستین واژه در بیت خداست

مدح او مضمون هر بیت خداست

چون که دلگرمیش از آغوش نبی است

نردبان عرشی اش دوش نبی است

روز در رویش و شب هم موی او

روز و شب زیر سر گیسوی او

با وجودش در زمین معراجی ام

در طواف زادگاهش حاجی ام

در رکوعش قنبرم کرده است او

صاحب انگشترم کرده است او

با محمد روز روشن شد ولی

در شب تاریک می تابد علی

بعد مولا زیر این سقف کبود

شد عیان در پشت پرده هر چه بود

بانویی آمد دل از الله برد

هم دل از خورشید و هم از ماه برد

ظاهراً انسان ولی حور است او

باطناً یکپارچه نور است او

هر کجا نامش نوشته می شود

نور چشمانش فرشته می شود

چادرش هم کار قرآن می کند

ریشه اش کافر مسلمان می کند

آب با مهريه اش با آبرو

اشك چشمش در بهشت، آب وضو

چشم می دوزیم بر سجاده اش

جان به قربان دو آقازاده اش

تشنه لب هستیم و دریا می شود

بس که تاریکیم زهرا می شود

آسمان تا استخاره می کند

فاطمه خلق ستاره می کند

آیه آیه، آیه کوثر، هست اوست

خلقت هر چه ستاره دست اوست

عیدی امسال ما با فاطمه است

ذکر حَوّل حال ما، یا فاطمه است

فاطمه تحویل سالَم می شود

باعث خوبی حالم می شود

فاطمه زهراست، زهرا فاطمه

یا پیمبر! یا علی! یا فاطمه!

متن شعر صابر خراسانی برای حضرت زهرا

حیدر شدی تا پشت در هی در بکوبند!
جای ملائک نیست بال و پر بکوبند
زهرا دلش می‌خواست ذکر «یاعلی» را
روی عقیق سرخ پیغمبر(ص) بکوبند
سنگ علی را فاطمه بر سینه کوبید
باید که بر دُرِّ نجف هی دَر بکوبند
نام تو اسم اعظم پروردگار است
این مُهر را باید به هر منبر بکوبند
معراج تازه ابتدایت بود، باید
نام تو را از این مقرّب تر بکوبند
هرکس تو را دارد چرا باید بترسد
مثل تو تنها از خدا باید بترسد

شعر صابر خراسانی درباره شهادت حضرت فاطمه

فاطمه علّت است خلقت را
فاطمه حُرمت است حُرمت را
فاطمه ،فاطمه است بی کم و کاست
فاطمه زُهره است ظلمت را
فاطمه عصمت است بر مریم
فاطمه عصمت است بر هاجر
فاطمه عزّت است بر کعبه
نه فقط کعبه، بلکه بالاتر!
زینت فرش و قبلۀ عرش است
از نگاهش فرشته میریزد
غنچه هم بی ارادۀ زهرا(س)
از دل خاک بر نمیخیزد
آب مهریه اش، زمین قُرُقش
پرده دارش سماء ،ملک بندش(بنده اش)
دامنش، پرورش دهنده حُسن
اِی به قربان پنج فرزندش!
کاش حالا که نوبهار شده
کاش حالا که غنچه روییده
کاش حالا که جان گرفته زمین
کاش حالا که سبز پوشیده
از مزارش نشانه‌ای هم بود
تا برایش گلاب و گل ببریم
آه مادر، ببخش، شرمنده
چِقَدَر ساده از تو می‌گذریم
راه را گم نمیکنم هرگز
به شبم آفتاب اگر بدهید
به من اذن بهشت را دادید
به سلامم جواب اگر بدهید
السّلام اِی ملیکۀ ملکوت
السّلام اِی نجیبۀ لولاک
السّلام اِی جمیلۀ جبروت
السّلام اِی حبیبۀ افلاک
بی تو حتّی بهار، پاییز است
با تو تحویل میشود هرسال
بتکان خانۀ دل مارا
اِی شکوه محوّل الاحوال

متن شعر صابر خراسانی در وصف حضرت زهرا س

با پیمبر روز روشن شود ولی

در شب تاریک میتابد علی

بعد مولا زیر این سقف کبود

شد عیان در پشت پرده هر چه بود

بانویی آمد دل از الله برد

هم دل از خورشید و هم از ماه برد

دامتن او اولیا را آفرید

معجزاتش انبیا را آفرید

هرکجا نامش نوشته میشود

نور چشمانش فرشته میشود

چادرش هم کار قرآن میکند

ریشه اش کافر مسلمان میکند

آب با مهریه اش با آبرو

اشک چشمش در بهشت آب وضو

چشم میدوزیم بر سجاده اش

جان به قربان دو آقا زاده اش

تشنه لب هستیم و دریا میشود

بس که تاریکیم زهرا میشود

آسمان تا استخاره میکند

فاطمه خلق ستاره میکند

آیه آیه ، آیه کوثر مست اوست

خلقت هرچه ستاره از اوست

فاطمه زهراست ، زهرا فاطمه

یا پیمبر یا علی یا فاطمه

قلم بر صفحه سرگردان عشق است

و دفتر سفره دار و خان عشق است

یتیم شهر مکه شد پیمبر

همان که صاحب قرآن عشق است

اگر گفتند ابتر کور بودند

در خاطره ماندگار بودن

هم شیره ذوالفقار بودن

خوریه و خانه دار بودن

این قدر بزرگوار بودن

مال چه کسیست غیر زهرا

ماییم و دعای خیر زهرا

شان تو کجا و آل ادراک

افتاده بزیر پات افلاک

ای منظور خدا

ای حدیث لولاک

ای خواستگارت پدر خاک

مهریه هرکه آب باشد

هم دوش ابو تراب باشد

پسر امش اباالایتام

آنکه خودش بابای فرزندان عشق است

کریم و مهربان و دست و دل باز

حسن بانی هر احسان عشق است

و آن نامی که سر خط جنون است

حسینم وای

عجیب است اینکه بیمار است سجاد

دوای درد بی درمان عشق است

امام باقر آن علامه دهر

دبیر دانش آموزان عشق است

کسی که از دست صادق آب خوردست

مرید مرد با ایمان عشق است

کلید باب حاجاتست کاظم

خودش محبوس در زندان عشق است

به ابی انت و امی یا علی ابن موسوی الرضا

ای پدر و مادر به فدات یا امام رضا

متن شعر شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان صابر خراسانی

شاعر: هادی جانفدا

شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان
نمی یابم تو را ای در جهان مانند جان پنهان

فرشته مست دنبال صدایش راه می‌افتد
کسی که میبرد نام تو را زیر زبان پنهان

رمان آفرینش با علی جذاب شد اما
تو قدرت در تمام جمله‌های داستان پنهان

زمان جاهلیت هیچ فکرش را نمی کردند
کمال مردها باشد میان دختران پنهان

در اطراف رسول الله آگاهانه میدیدی
چه شیطانی است پشت چهره‌های مهربان پنهان

همه دیدند حق تنهاست، پهلوی تو زد فریاد
صدایش ماند اما در سکوتی بی امان پنهان

خزان زودرس وقتی سراغ باغ می‌آید
که گل خوب است باشد از نگاه باغبان پنهان

تو از قلب علی دلباز‌تر قبری نمیخواهی
از اول بوده ای در بهترین جای جهان پنهان

تو جان حیدری یعنی دوتایی یک نفر هستید
پس او خود را درون خاک کرده نیمه جان پنهان

بجز لاهوت هرجا دفن شد کوثر چنان باشد
که دریا را کنی زیر حباب استکان پنهان

قیام تو در اعماق زمین ساکت نمی‌ماند
که دارد دخترت در حنجره آتشفشان پنهان

و هجده سالگی پایان جریانت نخواهد بود
شدی چون خون به رگها ، زیر جریان زمان پنهان

به حدی گیجم از داغت که پیدایت نمی کردم
اگر میشد تنت در قبر حتی با نشان پنهان…

متن شعر تو که می توانی بمانی بمان

شاعر: صابر خراسانی

تو که می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جانی بمان
زمین گیر من! آسمانی! بمان
اگر می شود می توانی بـمان
تو نیلوفرانه ترین یاس شهر
وجود تو کانون احساس شهر
دعاگوی هر قدرنشناس شهر
نکش دست ازدست دستاس شهر
نباشی چه آبی؟ چه نانی؟ بمان
چه شد با علی همسفر ماندنت؟
چه شد ماجرای سپر ماندنـت؟
چه شد پای حرف پدر ماندنـت؟
پس از غصه ی پشـت در ماندنت
ندارد علی همزبانی بمان
برای علی بی تو بد میشود
بدون تو غم بی عدد میشود
نرو که غرورم لگد میشود
و این سقف سنگ لحد میشود
تو باید غمم را بدانی بمان
چرا اشک را آب رو میکنی؟
چرا چادرت را رفو میکنی؟
چرا اسـتخوان در گلو میکنی؟
چرا مرگ را آرزو میکنی؟
چه کم دارد این زندگانی؟ بمان

متن شعر کاش میشد ز سفر برگردی صابر خراسانی

شاعر: صابر خراسانی

کاش می شد ز سفر برگردی…
پا شدم آبله پیدا کردم
از خودم فاصله پیدا کردم
سعی کردم به تو مشغول شوم
حیف شد مشغله پیدا کردم
من، سر اینکه به تو دل دادم
با همه مسأله پیدا کردم
در نمازم خم ابروی تو را
در قنوتم، گله پیدا کردم
انتظار این همه انصاف نیست
مردم فیصله پیدا کردم
از خودم دور شدم کاری کن
گم شدم، گور شدم کاری کن

آفتاب شب یلدای همه
گریه ی پشت تمنای همه
هیچ کس فکر تنهایی تو نیست
گریه کن جای خودت، جای همه
بی تو دارند همه می میرند
زود برگرد مسیحای همه
همه شهر به چاه افتادند
مددی یوسف زهرای همه
بنشین تا بنشانی همه را
دربیار از نگرانی همه را

کاش می شد ز سفر برگردی
با همان چند نفر برگردی
چله ی اشک گرفتیم برات
به امیدی که سحر برگردی
مادرم گفت همین جا بشین
بنشینم دم در برگردی
سیزده قرن نشستند نشد
بنشینم چقدر برگردی
نور چشمان همه می رفتی
قول دادی به نظر برگردی
خشکسالیم کویریم بیا
قبل از آنی که بمیریم بیا

فروشگاه قطعات آسانسور

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید