داستان کودکانه درباره شستن دست ها (آموزنده و خواندنی)

داستان در مورد شست و شوی دست ها برای کودکان

والدین عزیز با داستان های کودکانه و زیبا می توانند، بهداشت فردی مانند شستن دست ها را به کودکان خود آموزش دهند. در این مقاله چند داستان کودکانه درباره شستن دست ها آورده شده است.

شاید آموزش بهداشت فردی به کودکان کمی دشوار باشد، اما با داستان های کودکانه و بازی های کودکانه، کودکان شما به راحتی این موضوع را یاد گرفته و در ذهنشان باقی می ماند تا همیشه بهداشت فردی خود را رعایت کنند. اکثر کودکان همیشه در حال بازی کردن با انواع اسباب بازی ها می باشند و برخی کودکان هم در کوچه در حال بازی می باشند، دست های کودکان در هنگام بازی آلوده می شود، چه خوب است اگر به کودکان آموزش دهیم بعد از هر بار بازی دست های خود را تمیز بشویند، می توانید با داستان های کودکانه کوتاه اهمیت شستن دست ها را به کودکان آموزش دهید. در این پست داستان کودکانه درباره شستن دست ها به شما ارائه می شود، با ما همراه باشید.

2 داستان کودکانه درباره شستن دست ها

در این پست 2 داستان زیبا و خواندنی برای کودکان درباره بهداشت فردی و شستن دست ها آماده کرده ایم.

داستانی کودکانه در مورد شست و شوی دست ها

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولوی بود که دستش و می زد به همه جا و بعد می کرد توی دهنش به همین خاطر اکثر مواقع مریض و بی حال بود یه روز  رییس الودگی ها که اسمش میکروب بود و خیلیم قوی بود و رفته بود نشسته بود  رو دست شبنم تا وارد دهنش بشه به میکروب کوچولوها گفت اول من می رم تو دهنه شبنم ببینم چه خبره اگه بهتون علامت دادم زود بیاید تو میکروب کوچولوها هم با خوشحالی  گفتن باشه بابا جون اما نمیشه ما هم با شما بیاییم گفت نه شما باید منتظر بشید.

بله وقتی شبنم دوباره دستش و برد تو دهنش میکروب بزرگ پرید تو دهنش و اطرافش و برانداز کرد و گفت به به چه جای قشنگیه پر از غذاهای خوشمزست ببین عجب دندونای کثیف و خوشمزه ای  بعد شروع کرد به خوردن غذاها که داد شبنم رفت به اسمون گفت وای دندونم با این صدا میکروب کوچولوها اماده شدن اخه باباشون علامت داده بود.

شبنم رفت پیش مامانش و گفت مامان جون دندونم خیلی درد می کنه مامانش گفت عزیزم چقد بهت گفتم هر شب دندونات و مسواک بزن اینقد ناخنات و نجو میکروب وارد دهنت میشه گوش نکردی اینم نتیجشه مامان به شبنم گفت که بره مسواک بزنه و اماده بشه تا برن پیش دندون پزشک  و اما میکروب بزرگ که خیلی وقت بود مشغول خوردن غذا بود دید از بچه هاش خبری نشد تعجب کرد چی شده شبنم که همش دستش تو دهنشه چرا دیگه دستش و تو دهنش نمی بره رفت ببینه چه خبره که دید وای یه بوی میاد و از بو داره حالش بد میشه بوی خمیر دندون بود سریع از گوشه دهن شبنم رفت بیرون کنار میکروب کوچولوها دید که ناراحت هستند، گفت  چی شده بچه ها گفتن این شبنم دو ساعته ما را معطل خودش کرده و دستش و نیورده تو دهنش اول که مسواک زد بعدم می خواد بره دندون پزشکی.

رئیس میکروب ها خندید و گفت نگران نشید شبنم دوباره کارش و تکرار می کنه و این دفعه همه با هم میریم تو دهنش شبنم با مامانش  رفتن پیش دکتر دندون پزشک اقای دکتر یه امپول به دندونه شبنم زد تا بی حس بشه تا به دندونش رسیدگی کنه دکتر بهش گفت عزیزم دیگه نباید مسواک زدن و فراموش کنی در ضمن هیچ وقت دستت و تو دهنت نکن شبنم گفت چشم اقای دکتر از شنیدن حرف شبنم میکروب ها ناراحت شدن و نگران، نکنه شبنم دیگه دست تو دهنش نکنه وای اونوقت چی میشه چکار کنیم اما بازم امیدوار بودن شبنم این کارو انجام بده.

اما شبنم که دختر خوبی شده بود دیگه دستش و تو دهنش نکرد و با شستن دستاش موقعی که می خواست چیزی بخوره میکروب های الوده را نابود کرد و همیشه دندون هاش رو مسواک زد تا همیشه سالم و براق باشند.

داستان درباره شستن دست ها کودکانه

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، علی آقایی بود که با خواهر و برادراش و پدر و مادرش زندگی می‌کرد. علی قصه‌ی ما پسر خوبی بود، اما یه عادت خیلی بد داشت! حالا ببینیم عادت بد علی چه چیزی بوده.

یک روز که علی از مدرسه برگشت، به مادرش سلام کرد، کیف و وسایل مدرسه‌اش رو کنار گذاشت، توپش را برداشت و مشغول بازی شد. [توپ گِلی و کثیف]. بعد از کمی توپ بازی، کنار حیاط به خاک بازی مشغول شد. کمی که بازی کرد، مادرش برای خوردن نهار علی را صدا زد و گفت: علی جان پسرم غذا آماده است، بیا نهار بخوریم. علی نگاهی به دستانش انداخت ولی بدون توجه برای خوردن نهار رفت سر سفره.

همین طور که مشغول خوردن غذا بود، یکدفعه احساس دل درد شدیدی کرد. داد و فریاد می‌زد که: مامان.. بیا، آی دلم … خدایا دارم میمیرم … آی…. مادر علی خیلی نگران و با عجله آمد، پرسید که چه اتفاقی افتاده، ولی چون حال علی خوب نشد، هر دو پیش دکتر رفتند.

آقای دکتر با دیدن علی و معاینه او پرسید: علی آقا ببینم با همین دست‌ها بازی کردی؟

علی جواب داد: بله آقای دکتر.

دکتر پرسید: با همین دست‌ها کفش هاتو برمی‌داری و یا به دستشویی میری؟

علی گفت: بله آقای دکتر. این سوالا چیه که میپرسید؟ دارم از دل درد میمیرم.

دکتر گفت: وقتی با دست‌هایی که به توپ گلی زدی، به کفش و دمپایی زدی، به تخته و دیوار مدرسه کشیدی و کلی کثیف شده غذا میخوری، اینجوری دل درد می‌گیری. فعلا باید دو تا آمپول حسابی نوش جان کنی. اما عزیزم بعد از این حواست باشه حتمأ حتمأ قبل و بعد از غذا خوردن دستهات رو بشوری تا میکروب های بد و کثیفی ها با دل درد و مریضی باعث ناراحتی نشوند. علی به دکتر و مادرش قول داد که بعد از این به حرف آقای دکتر گوش کند. و بعد برای تهیه دارو از دکتر خداحافظی کردند و رفتند.

مگ تک

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.