داستان کودکانه درباره پس انداز (داستان برای آموزش پس انداز به کودکان)

داستان هایی درباره پس انداز برای کودکان

یکی از مواردی که باید به فرزندان خود از کودکی آموزش دهید، پس انداز کردن می باشد. آموزش پس انداز به کودکان کمک می نماید تا برای مخارج خود در زندگی مدیریت داشته باشند. در این مقاله تعدادی داستان کودکانه درباره پس انداز آورده شده است.

هر آموزشی که در کودکی به فرزندان خود دهید، در آینده برای آن ها بسیار مفید می باشد و در زندگی بهتر آن ها تاثیرگذار است. اگر به فرزند خود در کودکی پس انداز کردن را آموزش دهید، کودک شما در آینده مدیریت مالی خوبی خواهد داشت، یعنی هم در خرج کردن و هم در پس انداز کردن به درستی عمل خواهد کرد. شاید مفهوم پس انداز کردن برای کودکان کمی سخت باشد و برایشان سوال باشد که چرا باید پول را پس انداز کنیم؟ والدین می توانند با صحبت کردن و توضیحات ساده پس انداز کردن را به کودکان آموزش دهند، در این صورت شخصیت مالی و اقتصادی کودک خود را می سازند. حتی می توانید روش های پس انداز کردن را به کودک آموزش دهید. برای مثال قلکی تهیه کنید و به کودک خود آموزش دهید مبلغی از پول روزانه خود را درون قلک بیاندازد، بعد از مدتی کودک شما به این کار عادت کرده و مبلغ زیادی را پس انداز خواهد کرد. برای آموزش پس انداز به کودکان می توانید از داستان های کوتاه کودکانه نیز کمک بگیرید. در این پست چند داستان کودکانه درباره پس انداز به شما ارائه می شود، با ما همراه باشید.

3 داستان کودکانه در مورد پس انداز

داستان های زیر بسیار زیبا و خواندنی می باشند و پس انداز کرده را به کودکان آموزش می دهد. این داستان های زیبا و جالب را برای کودکان خود بخوانید.

داستان کودکانه درباره پس انداز

سهیل و سینا با هم دوست بودند ، سهیل و سینا در یک شهر کوچک زندگی می کردند. آن دو در شهر مشغول کار کردن بودند.

سهیل هیچ علاقه ای به این نداشت، برای خودش پس اندازی داشته باشد، ولی سینا همیشه یک مقدار از پولی را که بدست می آورد را در یک قلک که از قبل آماده کرده بود، می گذاشت، این قلک شبیه یک خانه بود، یک سوراخ به اندازه یک سکه وجود داشت و سینا اسکناس ها و سکه ها را از این قسمت به داخل قلک می انداخت، و یک درب هم این خانه داشت، می توانست با چرخاندن یک قفل رمز دار آن را باز کند، و اگر به پول نیاز داشت از داخل آن قلک خانه ای برمی داشت.

سینا همیشه در آمد کمتری از سهیل داشت، ولی سینا با این که درآمد کمتری داشت، این را یاد گرفته بود که برای چیزهای بزرگی که می خواهد، مثل همان خانه ای که خریدن آن آرزویش بود، باید پول پس انداز کند.

روزی هم موفق به خرید آن خانه شد. خیلی جالب بود . قلکی که سینا داشت، درست شبیه به یک خانه بود.

ولی سهیل با این که درآمد بیشتری داشت، هر چه درآمد داشت، را خرج می کرد. حتی گاهی از دوست های دیگرش پول قرض می گرفت.

روزی به دوست خود سینا رسید، با عصبانیت گفت:

سینا با این که درآمد من خیلی از تو بیشتر است، ولی تو خانه داری، چطوری موفق شدی، کاری که تو داری، درآمد خیلی بالای نداری، من با اینکه 3 برابر تو حقوق می گیریم  موفق نشدم و خانه ای را که تو داری، من در آرزوی خریدن آن مانده ام.

سینا گفت: شما فقط نیازهای امروز خود را می دیدی، پس انداز کردن را یاد نگرفته بودی. شما تمام درآمدی را که داری را صرف خرید می کنی.

باید یاد بگیری، بخشی از درآمدت را پس انداز کنی. اگر این کار را انجام ندهی، هیچ وقت نمی توانی، پول برای خریدن خانه مورد دلخواه ات داشته باشی.

سهیل گفت : اگر صد سال هم پول پس انداز کنم ، نمی توانم با درآمدی که دارم ، خانه بخرم .

سینا گفت : درست است ، ولی من منظورم این است ، یاد بگیری ، پس انداز کنی ، تو کارهای را که می توانی انجام بده ، بقیه کارها را به خدا بسپار.

قصه کودکانه درباره پس انداز

دیوید در یکی از روستاهای آمریکا بزرگ شد و تنها ٢ مهارت داشت، دوشیدن شیر گاو و علف زنى!

در سن 25 سالگی در حالى که اوضاع مالى بسیار بدى داشت، یک روز با دختر کلوچه‌فروشی برخورد کرد. دختر کلوچه‌فروش با چهره‌اى معصوم از او خواست تا کلوچه بخرد، فقط ٢ دلار: “2 دلار که پولى نیست، خواهش می‌کنم بخرید…”

دیوید دلش به حال او سوخت و تصمیم گرفت بخرد، اما ناگهان به یاد آورد که ٢ دلار هم ندارد…

چاره‌اى نداشت جز این‌ که دروغ بگوید

دختر کوچولوى کلوچه‌فروش با ناامیدى تشکر کرد و رفت…

دیوید بعد از آن بسیار ناراحت بود و فکر می‌ کرد، مدام خود را سرزنش می‌ کرد که: “چرا؟ چرا نباید ٢ دلار داشته باشم؟! من دوست داشتم دل آن دختر را شاد کنم، چرا ٢ دلار نداشتم؟

در همان حال که با خود حرف می‌ زد ناگهان تصمیمى گرفت و با نداى بلند اما از درون فریاد زد: “من دیگر نمی‌ خواهم به این شکل زندگى کنم که به خاطر ٢ دلار مجبور باشم دروغ بگویم”

در ملاقات با مردی به اسم “شوف” زندگیش متحول شد، شوف فقط این سوالات را از دیوید پرسید:

شوف: چقدر پول در 5 سال گذشته پس‌انداز کرده‌ای؟

دیوید: صفر…

شوف: پس دوباره 5 سال گذشته را تکرار نکن. بیشتر روی خودت کار کن تا در شغلت!

اگر سخت به شغلت مشغول باشى فقط می‌توانی گذران زندگی کنی، که خب بد هم نیست، ولی اگر سخت روی خودت کار کنی، می‌توانی ثروت عظیمى بسازی که خیلی بهتر است…

دیوید شروع به کسب مهارت در فروش و فروشندگی کرد. مهارت بعدی که خود دیوید می‌گوید ثروت زیادی از این طریق به دست آورد و ثروت و درآمدش را چندین برابر کرد این بود:

“یاد گرفتم چگونه آدم‌ها را در کنار یکدیگر جمع کنم و به آن‌ها یاد بدهم در کنار هم کار کنند.”

قصه کودکانه در مورد پس انداز

یک روز مادر رضا وقتی از خرید برگشت یک قلک زیبا برای رضا خریده بود. او آن را به رضا داد و گفت که پول هایت را در این قلک پس انداز کن. رضا بسیار خوشحال شد اما فکر با خود کرد و گفت: من که پولی ندارم، چگونه این قلک را از پول هایم پر کنم. او ساعت ها در اتاق نشست و به اینکه چگونه آن قلک را پر کند فکر کرد. ناگهان فکری به سرش رسید.

او تصمیم گرفت که با کمک پدرش یک کسب و کار کوچک راه بیندازد و با درآمد آن قلک خود را پر کند. نزد پدر رفت و به او گفت: پدر؟ چگونه می توانم کاری پر درآمد انجام دهم؟ پدر لبخندی زد و گفت: می توانی در گوشه ی حیاط سبزی های تازه بکاری و آن ها را در جمعه بازار بفروشی و پول آن را درون قلک بیندازی. فردا با هم به بذر فروشی می رویم و بذر سبزی می خریم.

رضا بسیار خوشحال شد و شب از ذوق خوابش نمی برد

فردا همراه پدر به مغازه رفت و بذر شاهی و ریحان خرید تا آن ها را بکارد. بعد از گذشت چند روز سبزی ها جوانه زده و سر از خاک بیرون آوردند، رضا فریاد زد و به پدرش گفت سبزی هایم بزرگ شدند، حالا می توانم آن ها را بفروشم؟ پدر گفت: کمی حوصله کن تا بزرگ تر شوند، سپس آن ها را به بازار برده و می فروشی. روزها گذشت و سبزی ها بزرگ و آماده چیدن شدند.

رضا به همراه پدر به بازار رفتند و تمام سبزی ها را فروختند، وقتی به خانه برگشت تمام درآمد حاصل از فروش سبزی ها را درون قلک زیبایش انداخت و تصمیم گرفت که این کار را ادامه دهد تا یک قلک پر از پول داشته باشد.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.