داستان کودکانه در مورد راستگویی و دروغ گویی

راستگویی یکی از زیباترین اصول اخلاقی است که فارغ از هر دین و ملیتی می‌باشد و برای هر پدر و مادری آموزش این اصل به فرزندشان از اهمیت بسیاری برخوردار است. بطور کلی یکی از روش های آموزش برای کودکان داستان های کودکانه می‌باشد. در این پست قصد داریم دو داستان کودکانه در مورد راستگویی و دروغ گویی را عنوان کنیم.

دو داستان کودکانه در مورد راستگویی و دروغ گویی

داستان چوپان دروغ گو

یکی از آموزنده ترین داستان هایی که در مورد راستگویی و دروغ گویی وجود دارد داستان چوپان دروغگو است که همه ما شنیده ایم:

روزگاری پسرکی در یک روستا زندگی میکرد که همه روز مشغول چوپانی بود و گوسفندهای اهالی روستا را به تپه های نزدیک روستا می‌برد تا علف تازه بخورند.

پسرک روزی در حال چوپانی بود و حوصله اش خیلی سر رفته بود از بالای تپه چشمش به مردم روستا خورد که وسط روستا همه دور هم جمع شده اند. آهی از حسرت کشید و ناگهان فکری شیطنت آمیز به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری کند تا از این حالت کسالت بار بیرون بیاید.

پسرک داد زد گرگ آمد. گرگ آمد. مردم روستا که فریاد پسرک را شنیدند برای نجات پسرک و گوسفندانشان به سمت تپه دویدند اما وقتی به آنجا رسیدند با چهره خندان پسرک مواجه شدند و متوجه شدند آن ها را سرکار گذاشته. مردم با عصبانیت به خانه هایشان برگشتند.

مدتی بعد پسرک دوباره این کار را تکرار کرد و مردم روستا از اینکه او به آن ها دروغ گفته بود عصبانی شدند و او را دعوا کردند.

مدت ها از آن اتفاق گذشت. روزی پسرک مشغول چوپانی بود که گرگی به گله حمله کرد. اما پسرک چوپان هر چه فریاد زد کسی به کمکش نیامد، چون مردم فکر میکردند او دوباره دروغ میگوید.

داستان کودکانه در مورد راستگویی و دروغ گویی

روزی روزگاری پسری به اسم نیما در یک پرورشگاه زندگی میکرد. نیما شش سال داشت. او همیشه آرزو داشت خانواده داشته باشد و هر وقت میدید خانم و آقایی برای حضانت فرزند به پرورشگاه آمده اند، آرزو داشت او را انتخاب کنند.

یک روز وقتی نیما در حیاط پرورشگاه بازی میکرد شنید که خانم و آقایی در مورد حضانت یک بچه با مسئول پرورشگاه صحبت میکنند. نیما کلی خوشحال شد و از خدا خواست که آن ها او را انتخاب کنند.

آن خانم و آقا برایشان خیلی مهم بود فرزندی راستگو و درستکار داشته باشند.

وقتی آن خانم و آقا در حیاط پرورشگاه در میان بچه ها می‌چرخیدند نیما دید که کیف پول آن آقا از جیبش افتاد وحشی متوجه آن نشد. نیما رفت و کیف پول و پول هایش را که بیرون ریخته بود برداشت و به آن آقا داد.

قصه های کودکانه کوتاه برای خواب با موضوعات آموزنده

مرد تشکر کرد و کیف و پول ها را گرفت. از نیما خوشش آمد و تصمیم گرفت او را امتحان کند و اگر از این امتحان سربلند بیرون آمد او را به فرزندی بپذیرند. بنابراین رو به نیما کرد و نصف پول ها را به او برگرداند و گفت این کیف مال منه اما پولای من نصف این بود.

نیما با اینکه می‌توانست پول ها را برای خودش بردارد اما اینکار را نکرد و جواب داد: اما من دیدم اینا همش از کیف شما افتاد.

زن و مرد جوان از صداقت نیما بسیار خوشحال شده و تصمیم گرفتن او را به فرزندی بپذیرند.

فروشگاه قطعات آسانسور

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید