۴ انشا درباره پدر (زیبا و خواندنی)

انشاء ادبی در مورد پدر

حضور پدر در هر خانه ای باعث دلگرمی خانواده می شود و افراد خانواده می دانند که یک پشتوانه بسیار قوی دارند. در این مقاله تعدادی انشا درباره پدر آورده شده است.

مهربان ترین و دلسوز ترین فرد خانواده، پدر می باشد. پدر ها بسیار فداکار، از خود گذشته و زحمتکش می باشند و در هر شرایط در حال کار و فعالیت می باشند تا همسر و فرزندان خود در آرامش و آسایش زندگی کنند. با انشاهای زیبایی که در این پست آورده ایم، می توانید گوشه ای از احساس واقعی خود را نسبت به پدرتان نشان دهید و با بیان آن ها می توانید اندکی از محبت خود را نسبت به پدران پاک و مهربانتان ابراز کنید. در این پست مجموعه انشا درباره پدر به شما ارائه می شود، با ما همراه باشید.

انشا در مورد پدر های مهربان و از خودگذشته

انشاهایی که در زبر آورده ایم در وصف پدرهای مهربان، زحمتکش و همچنین پدر های آسمانی، می باشد. برای نوشتن انشا در مورد پدر می توانید درباره پدر خودتان بنویسید، یا خانه پدری را توصیف کنید و یا درباره شخصیت پدر و ویژگی های پدرها بنویسید. برای نوشتن انشایی در مورد مقام پدر باید به صورت کلی در مورد همه پدر ها بنویسید. افزودن چند خط متن ادبی در مورد پدر به انشا می تواند انشای شما را تبدیل به انشایی زیبا در مورد پدر نماید.

1. انشا درباره پدر زیبا و خاص

پدر تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست، اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی چه کسی، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ پدرترا می پرستیدی.

پدر مهربانم همیشه از دلشادترین جهت خانه، خنده ­تو برمی خیزد. آن گاه که ما را به جرعه­ ای گوارا از عاطفه مهمان می­کنی، آسمان در اتاق آبی من است. وقتی آغوش گرم تو باشد, سایه آسایش مثل یک غزل دلچسب، همه جا فراهم است.

بارها دیده ام وقتی می خندی، خانه به تولدی دوباره از روشنی می رسد، تا آن جا که آینه های تاقچه می شکفند و گلدان مشعدانی به طراوتی بی نظیر میرسد.د می خواهم بگویم که قسمت عمده­ای از زندگی چند نفره ما، با همین خنده های تو سپری می شود. با عشق و با تلإلؤ…

کنار پنجره می آیم و می دانم این شاخه لطیف در لیوان گذاشته شده، می داند که تو چقدر گل تری! پنجره را می گشایم و می بینم دنیایی که تو نشانم داده ای، چقدر مهربان است. الآن کنار آینه آمده ام همان آینه قدیمی و خود را درون آن می بینم ایستاده بر بلندای افتخار. پدری چون تو تکیه گاه من است.

صدای خسته ات را که با شب به خانه باز می گردد، به تمامی نورها و عطرهای پیرامون ترجیح می­دهم. آمده ای به خانه با کلیدهای تجربه در دست، از سمت تلاش های مردانه و غرورآفرین. آمده­ای به خانه و تویی که تنها و همیشه در خانه اندیشه منی.

حکایات کوه مردی ات، زمزمه­ ای بس طولانی در ذهن زمان است. به اندرز می خوانمش و چراغی در دست،راه خود پیش می­گیرم تا رفتن. تا رسیدن.

پدر! شیوه زندگی را از چشم هایت باید آموخت که برق محبت در خویش دارند و از دست هایت باید آموخت که روایت سعی و صبوری­اند.

پدر، ای بهار من! من از تبار سبز توام؛ با بدرقه دعای همیشگی ات. می خواهم چیزی بگویم. هرچه می گذرد دلسوزی هایت بیشتر بر من آشکار می شود.

بارها پیش آمده است که من بوده ام و واقعه ای دقیق و مقطعی حساس. من بوده ام و چیزی جز راهنمایی های تو نبوده است. من بوده ام و تویی که همیشه ات در سینه ستوده ام. من در پناه ملاطفت تو، روز به روز رشد کرده ام به هر سو نگریسته ام، حرف های رهگشای تو بوده است روبه روی ماجرای سختی به نامِ زندگی

پدرم با تمام وجودم دوستت دارم و بر دستانت بوسه می زنم

2. انشا درباره پدر مهربان کوتاه

پدر! مرا ببخش اگر ناخن‏‌های ضرب‌دیده‌ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود. پدرم تنها کسی است که باعث می‌شود بدون شک باور کنم، فرشته‌ها هم می‌توانند مرد باشند.

پدر بلندترین شعر عاشقانه برای یک دختر است. هیچ چیز به اندازه یک کوه شبیه پدر نیست. پدر اولین قهرمان یک پسر و اولین عشق یک دختر است.

پدر! من نبودم و تو بودی. بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی. حالا سال‌هاست که با بودنت زندگی می‌کنم. هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی.

حواسمان به چروک‌های دور چشم و لرزش دست‌های پدرانمان باشد. حواسمان به تر شدن‌های گاه و بیگاه چشم‌های کم‌سو و دلتنگی‌شان باشد! حواسمان باشد که آنها تمام عمر حواسشان به ما بوده است. پدر جان! ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی‌بینمت؛ ببخش تمام نادانی‌ها و نفهمی‌ها و کج‌فهمی‌هایم را. اعتراض‌ها و درشتی‌هایم را و هر آنچه را که آزارت داد.

راحت نوشتیم بابا نان داد؛ بی‌آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه جوانی‌اش را داد. سر سفره چیزی نبود؛ یخ در پارچ و پدر هر دو آب شدند.

دختر که باشی می‌دانی اولین عشق زندگی‌ات پدرت است. دختر که باشی می‌دانی محکم‌ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدر است. پدر تکیه‌گاهی است که بهشت زیر پایش نیست. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات به تو لبخند بزند تا تو دلگرم شوی.

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می‌شود اما زودتر از او به خانه بر می‌گردد. مردانه‌ترین دستی که می‌توانی در دستت بگیری و از هیچ‌چیز نترسی، دست‌های گرم و مهربان پدر است. پدرم! غربت نگاه باران زده‌ام را به طلوع دست‌های تو می‌سپارم.

پدر عزیزم پشتم به تو گرم است. نمی‏دانم اگر تو نبودی، زبانم چطور می‏چرخید، صدایت نزنم! راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت می‏زنم؛ بابا! آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته‏ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری. هر بار دستانم را می‏گیری، خیالم راحت می‏شود؛ می‏دانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمی‏کنی.

3. انشا در مورد پدرهایی که آسمانی شده اند

تنها کسانی که پدر از دست داده اند حرف مرا می فهمند، حرف هایی که از درون قلبم به پا میخیزند، حرف هایی که عمیقاً حال درونی ام را شرح میدهند و از احساسم می گویند. این حرف ها این هستند که من دیگر سایه بانی در زندگی در برابر خورشید خانمان سوز دنیا ندارم، من دیگر پشتوانه ای امن که بخواهم به آن تکیه کنم و به مصاف دنیا بروم ندارم، من دیگر پدری که با من باشد و هر لحظه به من اطمینان دهد که کنارت هستم و نمی گذارم که طعم تلخ تنهایی و تنها شدن را بچشی ندارم، من اکنون فقط غمی دارم که ذره ذره وجودم را از من میگیرد و مرا به مرز نابودی می کشاند. کاش این نابودی سریعتر سر برسد، کاش موعد مرگ من سریعتر سر برسد تا به واسطه آن دیگر نخواهم احساس تلخ نداشتن پدر را به جان بخرم. به راستی که تلخ ترین حس و حالی که آدمی می تواند در زندگی اش تجربه کند غم از دست دادن پدرش است و امیدوارم هیچ کسی از انسان ها دیگر این حس را تجربه نکند و من آخرین نفری بوده باشم که این احساس در وجودم رخنه کرد.

پدر، شدیداً نیاز به دست نوازشگر پدرانه ات دارم تا بر سرم کشیده شود، شدیداً نیاز به صدای گوش نوازت دارم تا دم گوشم بگویی که می گذرد، غصه نخور، من کنارت هستم و نمی گذارم که این غم را تنهایی به دوش بکشی. پدر، اکنون شدیداً به این ها نیاز دارم پس کجایی که نیاز مرا برطرف کنی؟ کجایی که دوباره به من احساس امنیت و آرامش بدهی؟ پدر، وقتی که رفتی، وقتی که از این جهان پر کشیدی، نگفتی که فرزندم تنها می شود؟ نگفتی که تک و تنها می شود و همواره در آغوش غم خواهد بود؟ نمی دانم شاید این ها را به خود نگفتی، شاید مرگ را بیشتر از من دوست داشتنی و به جای در آغوش کشیدن من، مرگ را در آغوش کشیدی اما این را بدان که فرزندت اکنون آرام و قرار ندارد، این ناآرامی قرار است که تا آخر عمرش با او باشد و وجودش را بیازارد، این ناآرامی برای این است که او دیگر پدر ندارد.

پدر، غمی عمیق در وجودم است، غمی که بزرگ و خانمان سوز است، غمی که جان میگیرد. اما پدر، تو به من درس مقاومت یاد دادی، تو به من درس ایستادگی در مقابل مشکلات زندگی را یاد دادی پس مهم نیست که چقدر این غم میخواهد در وجودم رخنه کند و مرا بیازارد، به پای درس هایی که تو به من دادی من در مقابل آن ایستادگی خواهم کرد و به تو قول خواهم داد که کم نیاورم و هر کاری بکنم تا این با این غم کنار بیایم. پدر، غمی که دارم غم کوچکی نیست، غم از دست دادن توست، غمی که وجود آدمی را ذره ذره می گیرد و او رو به نابودی می کشاند اما من از پدرم درس مقاومت و ایستادگی آموخته ام پس به این راحتی ها نمی گذارم که حتی غم از دست دادنش مرا از پای در آورد. پدر، من برای حرف تو و برای سخنانی که به من میگفتی ارزش بسیاری قائل هستم، تو در هر حرفی که به من میزدی نشانه ای از مقاومت و ایستادگی بود و حالا فرزند میخواهد که به حرف پدرش گوش دهد پس مهم نیست که این غم چند روز حال مرا خراب نگه دارد و مرا از درون بیازارد، مهم این است که من بالاخره یاد می گیریم که با آن کنار بیایم و با وجود آن هم به زندگی ادامه دهم.

بیشتر بخوانید: انشا درباره روز مادر

4. انشا در مورد پدرهای عزیزمان

پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه‏ات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایه ‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏ های غروب، لرزش دستانت را در امتداد عصایی چوبی می‏ریزد.
دلم می‏خواهد به یک‏باره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعت جیبی‏ات را که نگاه می‏کنی، یادم می‏ آید که وقت غنچه ‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو.

پدرم! تو تپش قلب خانه ‏ای؛ وقتی هر صبح، با تلنگر عشق، از خانه بیرون می‏روی و با کشش عشق، دوباره باز می‏گردی. دهلیزهای قلبم، تقدیم مهربانی تو باد!

شانه‏ هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را. دست در دستانم که می‏گذاری، خون گرم آرامش، در کوچه رگ‏هایم می‏دود. در برابر توفان‏های بی‏رحم زندگی می‏ایستی؛ آن ‏چنان‏که گویی هر روز از گفت‏ وگوی کوهستان‏ ها باز می‏ آیی. لبخند پدرانه ‏ات، تارهای اندوه را از هم می‏دراند. تویی که صبوری‏ات، دل‏ های ناامید را سپیده ‏دم امیدواری است. مرام نامه دریا را روح وسیعت به تحریر می ‏آید؛ آن هنگام که ابرهای دلتنگی، پنجره‏ های خانه را باران می‏ پاشند. آسمان همواره بوسه بر پیشانی بلندت را آرزومند است.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.