۶ خاطره درباره نماز (بسیار زیبا و خواندنی)

خاطره های زیبا در مورد نماز

همه ی افراد در سنی که به تکلیف می رسند، شروع به نماز خواندن می کنند و ممکن است خاطراتی نیز از نماز خواندن خود داشته باشند. در این مقاله تعدادی خاطره درباره نماز آورده شده است.

یکی از عبادت هایی که خداوند بر همه ی مسلمانان و مومنان واجب کرده است، خواندن نماز می باشد. نماز عبادتی است که در اوقات معین شده و 5 بار در روز بر انسان واجب شده است تا آن را به جا آورد. همچنین نماز نخستین عبادتی است که بر پیامبر (ص) و پیروانش در مکه واجب شد. خداوند نیز همه ی مسلمانان را به خواندن نماز اول وقت تشویق می کند تا از فضلیت آن بهره کامل ببرند. هر یک از ما ممکن است از نماز خاطراتی داشته باشیم. در این پست چند خاطره درباره نماز به شما ارائه می شود که بسیار زیبا و خواندنی می باشد، با ما همراه باشید.

خاطرات زیبا در مورد نماز خواندن

در زیر خاطراتی از خواندن نماز، اولین نماز، نماز اول وقت و خواندن نماز شهدا و اهمیت ویژه نماز برای شهدا آورده شده است.

خاطره ای در مورد نماز جماعت

یکی از شیرین ترین خاطرات دوران مدرسه به یاد می آورم مربوط به خاطره اولین نماز جماعتی است که خواندیم. مدرسه ما نمازخانه نداشت و ما کلاس سوم بودیم و تازه به جشن تکلیف رسیده بودیم. برای اینکه ما نماز جماعت را یاد بگیریم ما را به مدرسه دیگری که نمازخانه داشت بردند. یادم می آید هوا خیلی گرم بود و فضای آن نمازخانه نیز گرمتر از جاهای دیگر بود. اولین سجده ای که رفتیم وقتی بلند شدم دیدم مهرم نیست، انقدر دنبال مهر گشتم که نتواستم به سجده دوم بروم. برایم خیلی عجیب بود که چه اتفاقی برای مهر من افتاده با خودم میگفتم شاید دوست بغل دستیم خواسته با من شوخی کند و مهر را برداشته مگر می شود مهر غیب شود. در همین فکرها بودم که یکدفعه مهر افتاد روی زمین…

بله مهر چسبیده بود به پیشانی من و من نفهمیده بودم. از این اتفاق  به قدری خندیدم که کل صف نماز شروع کردند به خندیدن و نماز همه مان باطل شد. از آن خنده های مسری که هیچ کس نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و نخندد. ناظم مدرسه سعی می کرد نظم از دست رفته را برگرداند اما موفق نمی شد و ما از شدت خنده روی زمین افتاده بودیم.

خاطره درباره اولین نماز

روزی که جشن تکلیف برای ما گرفته شد و من به سن تکلیف رسیدم، متوجه شدم باید با خواندن نماز به عبادت و راز و نیاز با خداوند بپردازم. وقتی جشن تکلیفم به اتمام رسید، تصمیم گرفتم همه ی نماز هایم را سر وقت بخوانم و به عبادت خداوند بزرگ بپردازم.

فردای آن روز که می خواستم اولین نمازم را شروع کنم، کمی دلهره داشتم از این که نکنه نمازم را اشتباه بخوانم! نکنه ذکر ها و آیه های نماز را فراموش کنم!

خلاصه با همه ی این دلهره ها به خداوند توکل کردم و با نیت کردن شروع به خواندن نماز کردم، و آیات و ذکرهای نماز یکی پس دیگری بر زبان من جاری می شد و من به راحتی و در آرامش کامل نمازم را خواندم. چقدر اولین نمازم زیبا و شیرین بود، با تمام دلهره هایی که داشتم وقتی شروع به نماز خواندن کردم، تمام دلهره هایم را از یاد بردم و فقط تمرکزم را بر روی نمازم گذاشتم و به عبادت خداوند مشغول شدم.

بعد از نماز با آرامش فراوانی در کنار سجاده نشستم با خداوند راز و نیاز و درد دل کردم، واقعا حرف زدن بعد از نماز با خداوند لذت بخش و دلنشین بود.

در آن لحظه احساس بزرگی می کردم، حضور خداوند با تمام وجود و بسیار بیشتر از گذشته حس می کردم، عشق و محبتم بیشتر شده بود و با خداوند مهربان و بخشنده بیشتر دوست شده بودم.

در آن روز تصمیم گرفتم همه ی نماز هایم را سر وقت بخوانم و به عبادت پروردگار بپردازم، همچنین از خداوند خواستم تا در این راه به من کمک کند و راهنمای من باشد تا اولین نمازم، آخرین نمازم نباشد.

خاطره در مورد نماز خواندن

من از افرادی بودم که در سن تکلیف و حتی چند سال بعد از آن هم نماز نخواندم، اما پدر و و مادرم نیز همیشه نماز می خوانند، روزه می گرفتند، قرآن می خوانند و در کل هر چیزی که خداوند بر انسان واجب می دانست را انجام می دادند.

در آن زمان که من نماز نمی خواندم، پدرم همیشه به من می گفت: “پسرم سعی کن نمازت را بخوانی، به خاطر خودت می گویم، نه برای این که خداوند این عبادت را بر تو واجب کرده است، بلکه برای آرامش روح و روان خودت نماز بخوان و از طریق نماز با خداوند حرف بزن، در این صورت حس نزدیکی بیشتری با خداوند خواهی داشت و زندگی بهتری داری، زیرا از طریق نماز خواندن خدا را به خاطر نعمت هایی که به تو داده است شکر می کنی و خداوند آن نعمت ها را برای تو چندین برابر می کند.”

اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و حرفای پدرم را پشت گوش می انداختم و نمازم را نمی خواندم.

وقتی کمی سنم بالاتر رفت کتاب های مختلف می خواندم، فیلم های اتگیزشی نگاه می کردم، زندگی نامه افراد موفق را می خواندم. در این موقع بود که متوجه شدم همه افراد موفق به گونه ای به ستایش پروردگار می پردازند، یکی با نماز خواندن، یکی با دعا کردن، یکی با شکرگزاری و ……

در آن لحظه یاد حرف پدرم افتادم و حسرت خوردم که چرا زودتر به حرف پدر گوش ندادم و تصمیم گرفتم نماز بخوانم تا هم از این طریق با خدا راز و نیاز کنم و از نعمت های بیکرانش تشکر کنم و همینطور جسم و روحم به آرامش برسد.

پس وضو گرفته، نیت کردم و نمازم را خواندم، نماز خواندن بسیار لذت بخش و زیبا بود، بهترین حس را در آن لحظه تجربه کردم و حسابی با خداوند درددل کردم و ساعت ها بر روی سجاده به دعا کردن پرداختم.

واقعا در لحظه ای که نماز می خوانی احساس آرامش سراسر وجود تو را در برگرفته و اجازه نمی دهد به مسائل دیگر فکر کنید.

از آن پس تصمیم گرفتم حتی شده برای آرامش خودم و دوستی نزدیک با خداوند، نماز هایم را به جا آورم.

خاطرات شهدا درباره نماز اول وقت

خاطره شهید عباس بابایی در مورد نماز:

شهید عباس بابایی می گوید: یکی از لطف ها و عنایت های خداوند در زندگی، خلبان شدن من بود.

زمانی که دوره من در آمریکا به پایان رسید باید مصاحبه ای با یکی از ژنرال هایی آمریکایی انجام می دادم و همه ی تلاش های من در این سال ها به این مصاحبه وابسته بود.

من وارد اتاق ژنرال شدم و او نیز سوال هایی از من پرسید و من هم شروع به پاسخ دادن کردم، هنگامی که سوال ها به پایان رسید، فردی وارد اتاق شد و در آن لحظه ژنرال به همراه آن فرد از اتاق خارج شدند. من وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم وقت نماز است و نمی دانستم آیا در این جا نماز بخوانم کار درستی است یا نه؟ زیرا ممکن بود برایم دردسر شود، اما من با همه ی این ها تصمیم گرفتم نمازم را بخوانم، بنابراین یک روزنامه در گوشه ی اتاق پهن کرده و نمازم را شروع کردم، وسط نمازم بودم که ژنرال وارد اتاق شد و من با توکل بر خدا نمازم را ادامه دادم، وقتی نمازم به اتمام رسید از اون عذرخواهی کرده و کمی در مورد نماز برای ایشان توضیح دادم.

ژنرال لبخندی بر من زد و پرونده ام را امضا کرد و پایان دوره ام را تبریک گفت. آن روز موفقیت خود را در توجه کردن به نماز اول وقت، آن هم در شرایط حساسی مثل آن جا دیدم.

بیشتر بخوانید: انشا درباره اذان

خاطره در مورد نماز خواندن از زبان شهید

خاطره نماز خواندن شهید عبدالمحمد دباغپور:

در یکی از روزهای آبان ماه سال 135و چند روز قبل از شهادت شهید عبدالمحمد دباغ پور وی با شهید دکتر چمران که از جبهه سوسنگرد به اهواز آمده بود، همراه شد. او از مرحوم شهید چمران تقاضای مرخصی کرد تا چند ساعتی به دزفول برود و پدر و مادر و خانواده اش ملاقات کند.

آن روز من هم اهواز بودم و با هم به سمت دزفول حرکت کردیم در بین راه زمانی که ماشین نزدیک به مرقد سید عباس رسیده بود در حد فاصله بین اهواز و دزفول ،عبدالمحمد نگاهی به ساعت خود کرد و متوجه شد نزدیک ظهر و وقت نماز است.

از راننده خواست تا برای زیارت و اقامه نماز چند دقیقه ای بایستد اما راننده به حرف او توجهی نکرد و به مسیرش ادامه داد. ایشان برای بار دوم از راننده خواست تا برای نماز بایستد، راننده پاسخ داد:«اگر نماز خوان هستی دزفول نماز بخوان و لطفا برای من تعیین تکلیف نکن.»

از این حرف شهید عبدالمحمد دباغ پور سخت خجالت کشید و در عین حال دلش شکست، در آن لحظه حس کردیم سرعت ماشین در حال کم شدن است و کم کم در حال ایستادن می باشد، ماشین از جاده پایین رفت و ایستاد، راننده  که سخت اوقاتش تلخ شده بود از ماشین پیاده شد و شروع به بازدید از ماشین کرد و اتفاقا دو نفر از مسافرین که تعمیرکار ماشین بودند به او کمک کردند و هر چه تلاش کردند عیبی در ماشین نیافتند ولی حدود نیم ساعت معطل شدیم و در این مدت همه همراه من و شهید به زیارت رفتیم و نماز خواندیم موقعی که آمدیم خدا می داند راننده سوار شد و با اولین استارت که زد ماشین روشن شد، در این فاصله هر چه گشتند نقص و عیب ماشین را پیدا نکردند.

سرانجام همه مسافران سوار و به ادامه مسیر راهی شدیم. شهید از این کار هدف داشت او دوست داشت افراد داخل اتوبوس را به نماز اول وقت و فضیلت ها آن ترغیب کند و موفق شد.

خاطره درباره نماز از شهید همت

همسر شهید حاج محمد ابراهیم همت می گوید:

“ابراهیم بعد از گذشت چند ماه  و انجام عملیات های مختلف، به خانه آمد. همه ی بدن و لباسش خاکی بود و چشم هایش سرخ شده بود. ولی به محض اینکه آمد، وضو گرفت و رفت که نماز بخواند.

به او گفتم: حاجی لااقل یکم استراحت کن بعد نماز بخوان. سر سجاده اش ایستاد و در حالی که آستین هایش را پایین می زد، به من گفت: من باعجله آمدم که نماز اول وقتم از دست نرود.

این قدر خسته بود که احساس می کردم، هر لحظه ممکن است موقع نماز از حال برود.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.