شعر در مورد شب مهتابی برای کپشن و استوری

شعر در مورد شب مهتابی برای کپشن و استوری

در این مطلب شعر در مورد شب مهتابی برای کپشن و استوری را با شما به اشتراک می گذاریم.

مثل غنچه وا شده لبهای تو          بعد سوز آتش تب های تو
می سپارم دل به رویایی قشنگ       تا به مهتابی ترین شبهای تو

ماه ملکه شب و شکوهی در میان آسمان های پر ستاره است. پیاده روی در یک شب مهتابی واقعاً یک تجربه با طراوت و جذاب است. قدم زدن در یک شب مهتابی از چند جهت دلپذیر و لذت بخش است. قدم زدن در شب مهتابی نه تنها خستگی و بی حوصلگی روزهای پرتنش را از بین می برد، بلکه روح ما را جلا می دهد، روح ما را زنده می کند و ذهن ما را شاداب. شما در این مطلب اشعار زیبا در مور شب مهتابی را مطالعه می فرمایید که از این شعر ها می توانید به عنوان کپشن پست و استوری اینستاگرام و استاتوس واتساپ استفاده کنید.

اشعار زیبا در مورد شب مهتابی

دیشب، با خیال روی تو

شعری از مهتاب سرودم

شعری از ستاره باران هوای تو سرودم

از نگاهت، از صدایت،

از تو و چشم سیاهت،

شعری با صدای غمبارت سرودم

دیشب، با خیال روی تو

از جاده بی انتهای شب، گذر کردم

اما از روی حسادت

از نگاه روشن مهتاب حذر کردم

بی تو بودن

و بی تو به مهتاب نگاه کردن

برای من کابوسی از رفتن دیرینه توست…

دیشب، با خیال یاد تو،

شب را به صبح سر کردم

این بار از روی خجالت

به مهتاب نظر نکردم

بی تو مرا،

مهتاب رنگی دگر است

شعر : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه

جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

شعر درباره شب مهتاب
پنجره را گشودم

و روی آبی تیره

ستاره ها را یک به یک چیدم

و مهتاب را

آنقدر نزدیک که

از پشت تمام دیوار های سربی

همواره میهمان ناخوانده خانه ام باشی… …

شعر کوتاه در مورد شب مهتابی

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه !بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

شعری در مورد شب مهتابی

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوس ها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

شعر : وای از آن شعر، شعر کوچه!

وای از آن شعر، شعر کوچه !

وای از آن شب، شب مهتاب !

وای از شوق دیدار…

حتی در خواب

بی تو بودم…تک و تنها،

دور از همه غمها

با تو اما،

عشق آمد و من رفتم تو رویا…

از غم دوری تو شعر سرودم

شعر که نه!…

حرف دلم بود که دگر بار بریدم!

همه امید به آن لحظه

که آیی به سراغم…

شوق دیدار تو بود، دیدار نبود!

عطر صد خاطره بود، یار نبود…

یادم آید که شبی،

از این کوچه گذر کردی

شعر خواندی و نوشتی و سفر کردی…

یاد داری که به من گفتی حذر کن؟

حذر از عشق ندانم هرگـــــــــــــز …

شعر : شب مهتابی نیست

تن من خسته ، به چشمم اثر خوابی نیست
پر ابر است ، ولی منتظر آبی نیست

جام من زهر سیاهست ، ننوش
ساغری هست ، ولی باده ی من نابی نیست

من اسیر نفس ِ نفس ، شدم می دانی ؟
روز من شب ، شب من ، یک شب ِ مهتابی نیست

خسته ام از تو خدا ، از خودم و صبرو بلا
به خدا غرق شدم ، وای که قلابی نیست

دیده ام خیره و مبهوت کسی پوشالی
شده ام عکس 4×3 ، مرا قابی نیست

دل من رفت به جنگ ، مشتم سنگ
به گمانم که مرا ، نقطه ی پرتابی نیست

شعر: شب مهتابی و دلبری در بر من

شب مهتابی و دلبری در بر من

ای هور مکن خراب تو این شب برمن

دانی چه ها کشیدم تا رسد این شب

یا رب شود هزار و یک شب کنی این شب

ای کوه تو گیر دست خورشیدت

ای آسمان نگه دار تو مهشیدت

چه خوشست در بر یار قصه ی دل خواندن

فارغ از همه دنیا زمزه ی عشق خواندن

شب مهتابی و دل شیدایی و عقل مست

چشم شهلایی و گیسو افشانی و آن غم رست

من و یار و شب و مه و باده ی ناب

ساقیا پیاپی پر کن بگیر از ما خواب

شعر : یاد دارم شبی خوش و مهتابی 

یاد دارم شبی خوش و مهتابی

ما هردو خرامان برنهرآبی

شاد وخرم ازنسیم دلنوازی

چتر مهتاب ونیزعشق بازی

هردو یکی شدیم درچاره سازی

فارغ از ریایاصحنه سازی

پا بپای رفتیم،گفتیم وشنودیم

سینه صفادادیم ،ازغم زدودیم

کنار نهربرآن صخره نشستیم

قسم خوردیم ما وعهد بستیم

دست مهرمان دادیم و فشردیم

شاهد ستاره ها بودندکه ما شمردیم

زباده عشق بدیم مست وخراب

آسوده به عالم ازرنج وعذاب

آن شب زیبارابه خاطرسپردیم

چه لذتی کزان شب هردوبردیم

به شکرانه اش نهادیم سررا به خاک

شکر ارباب شب باآن همه افلاک

آن شب گذ شت وفردا ها در پی فردا

تا که دور شدیم ،من به اینجاو تو آنجا

چو ن ازنظر پنهان شدم ازبخت شور

چون به نزد تو نبودجسمم حضور

عهدوپیمان گسستی تو وازمن توبریدی

تبه شدعمرآخر، جاناجزوفا بگوچه دیدی

شعر : راز شب مهتابی

در قامت صبح

راز همانند تاریکی در شب

ناپیدا بود

لیک در شب مهتابی

در افسون میان ستاره ها

که رازی را زمزمه می کردند

ناگه شهابی تند

راز را در دل خاک کاشت

ودر دل ماه حسرت

راز به شب می نگریست

شب به راز

و زمین مامن هر رازی شد

و رهگذران بی خبر از آن ماندن

آنها به ماه نگریستند

و نمی دانستند

ماه به آنها می نگرد

این ماجرای خیره گی شب مهتابی و شب زنده دارن به هم است

ماه پی راز به زمین می نگرد

هی…چشمک…

– به شب زنده داران –

– به کنار پاهاشان –

لیک آنها

مبهوت ابهام ماه ماندند

شعر درباره شب مهتابی از شاعران معروف

شعر مهتاب اخوان ثالث 

ای غمزه جادویت افسونگر بیماران

وی طره هندویت سرحلقه طراران

رویت بشب افروزی مهتاب سحرخیزان

زلفت بدلاویزی دلبند جگر خواران

شعر مهتاب از سهراب سپهری 

آراست بساط آسمانی

از جلوه گری، خور جهانتاب

بگریخت ستاره یمانی

از باغ و چمن، پرید مهتاب

شعر کوتاه در مورد شب مهتابی

دگر چه چاره جز آتش زدن بکسوت هوش

فتاده است بفکر کتان من مهتاب

در آن بساط که شمع طرب شود خاموش

ز پنبه سر مینا برون فگن مهتاب

«شعر کوتاه در مورد شب مهتابی»

ز چاه ظلمت این خاکدان رهائی نیست

مگر ز چیدن دامن کند رسن مهتاب

عبث ز وهم بساط دوام عیش مچین

که کرد تا سحر این جامه را کهن مهتاب

«شعر زیبا در مورد شب مهتابی»

 نالند به مهتاب سگان وین سگ شبگرد

فریاد که فریاد زمهتاب دگر داشت

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.