ضرب المثل با شعر

ضرب المثل شعرگونه از شاعران بزرگ

در این مطلب ضرب المثل شعری از شاعران بزرگ را با شما به اشتراک می گذاریم.

ضرب المثل جمله کوتاه و معروفی که یک حقیقت کلی یا نصیحتی را بیان می کند که معمولا افراد بخصوص ایرانیان برای کوتاه کردن کلام و انتقال بهتر فهوای کلام ضرب المثل با شعر استفاده می کند. در این مطلب تعداد زیادی ضرب المثل شعر همچون حافظ، سعدی و… گردآوری شده است. پیشنهاد می شود از ضرب المثل با معنی و ضرب المثل کوتاه بازدید نمایید.

ضرب المثل با شعر

عمرها در پی مقصود،به جان گردیدیم

دوست در خانه وما گردجهان گردیدیم

سعدی

«ضرب المثل در اشعار سعدی»

هرکه ناموخت از گذشت روزگار

نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

رودکی

«ضرب المثل شعری از دهقان سامانی»

چوپانان بچه ای که ماه ازو دارد رشک

از بهر پنیر او بباریدم  اشک

بر جای پنیر داد کشکم که  بمال

این را به تغار خویشتن یعنی ،کشک!

دهقان سامانی

«ضرب المثل شعرگونه از عمان سامانی»

خشت بر دریا زدن بی حاصل است

مشت بر سندان زدن نه کار عاقل است

عمان سامانی

«ضرب المثل شعری از رودکی»

با مایه خود بساز و چون بی هنران

سرمایه بی عا ریت مخاه ازدیگران

حمید الدین بلخی

«ضرب المثل شعری از حمید الدین بلخی»

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

پرتوی نیکا نگیرد انکه بنیادش بد است

سعدی

«ضرب المثل شعری کنایه دار»

سعدیا ازروی تحقیق این سخن نشنیده ای

هرنشیبی را فرازی هر فرازی را نشیبی

سعدی

«ضرب المثل شعری کاربردی»

ترسم به کعبه نرسی ای اعرابی

کاین ره که میروی به ترکستان است

سعدی

«ضرب المثل شعری از صائب»

سر گرگ را هم اول میباید برید

نه چون گوسفندان مردم درید

سعدی

«ضرب المثل شعرگونه»

نوک مژگانم به سرخی بربیاض روی زرد

قصه می نویسید حاجت گفتار نیست

سعدی

«ضرب المثل شعرگونه کوتاه»

خدایا چنان کن سر انجام کار

که تو خشنود باشی و ما رستگار

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه رو شود هر که در او غش باشد

حافظ

«ضرب المثل شعری از عمان سلمانی»

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب اتش باشد

حافظ

«ضرب المثل شعری ازحافظ»

افتادگی اموز گر طالب فیضی

هرگز نخورد اب زمینی که بلند است

با خرابات نشینان زکرامت ملاف

هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد

حافظ

«ضرب المثل شعری از سعدی»

دیدار یار غایب،دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

سعدی

بیشتر بخوانید: اشعار سعدی در مورد عشق

شاخ گل هر جا که می روید، گل است

خم مل هر جا که می جوشد ،مل است

سعدی

«ضرب المثل با شعر از سعدی»

از کرامات شیخ ما این است

شیر را خورد و گفت شیرین است

کند همجنس با همجنس پرواز

کبوتر با کبوتر باز با باز

قرار در کف آزادگان نگیرد مال

نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

سعدی

«ضرب المثل شعری عمان سامانی»

گه دلم پیش تو گاهی پیش دوست

رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

عمان سامانی

من از مفصل این نکته مجملی گفتم

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

عمان سامانی

کس نخارد پشت من

جز ناخن انگشت من

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مگشا چون دگران قرآن را

تا مرد سخن نگفته باشد،عیب هنرش نهفته ماند

بی هنر چون دعوی بیجا کند رسوا شود

سعدی

«ضرب المثل شعری از حافظ»

چو بید بر سر ایمان خود می لرزم

که دل به دست کمان ابروی است کمان خویش

حافظ

زهد رندان نو آموخته ،راهی به دهی است

من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم

حافظ

حافظ از باد خزان در چمن د هر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست

حافظ

 

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم

به آنکه بر در میخانه برکشم عملی

حافظ

ساقیا برخیزودرده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

حافظ

زاهد پشیمان را ذوق  باده خواهد کشت

عاقلا مکن کار ،کاورد پشیمانی

حافظ

«ضرب المثل با شعر از شاعران بزرگ»

به آب زمزم و کوثر نتوان سفید کرد

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

حافظ

«ضرب المثل با شعر از حافظ شیرازی»

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است

ای نور دیده،صلح به از جنگ و داوری

حافظ

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

کی روی،ره زکه پرسی چه کنی،چون باشی

حافظ

ضرب المثل با شعرهای حافظ

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

حافظ

«ضرب المثل با اشعار حافظ»

ثوابت باشد ای دارای خرمان

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

حافظ

روی جانان طلبی،آیینه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی

حافظ

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به میان آمده ایم

حافظ

یکی از عقل می لافد،یکی کامات می بافد

بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

حافظ

آنکو  تو را به سنگدلی کردی رهنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی

حافظ

آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو در این  کار بفرما نظری بهتر از این

حافظ

 

قضا چون زگردون فرو هشت پر

همه زیرکان کور گشتند و کر

حافظ

 

آن سرزنش که کرد ترا دوست، حافظا

بیش از گلیم خود مگر پا کشیده ای

حافظ

پای مالنگ است و منزل بس دراز

دست ما کوتاه و بر خرما نخیل

حافظ

«ضرب المثل با شعر صائب تبریزی»

خاکستر مرا از حسد چشم می زنند

پروانه مرا از نظرها نهان بسوز

صائب

کی زصندل به شود درد سرم

ناصحا این چو بکاری واگذار

صائب

تزلزل ره ندارد در دل بی آرزو صائب

چو آب از آسیا افتاد سر گردان نمی باشد

صائب

سر کشی در آب و خاک مردم افتاده نیست

در زمین خاکساری ،دانه وارون می دمد

صائب

رنگ در آب و گلم گریه خونین نگذاشت

لاله از تربت من زرد برون می آید

صائب

 

خدا گر ببندد ز حکمت دری

ز رحمت گشاید در دیگری

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو زجو

هر چه کنی به خود کنی

گر همه نیک وبد کنی

با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است

با دهان تشنه مردن بر لب دریاخوش است

صائب

 

می توان کردن به تلقین زنده خون مرده را

بخت خواب آلود را بیدار کردن مشکل است

صائب

میتوان خواند از جبین،راز دل عشاق را

در کف اهل قیامت ،نامه نگشوده نیست

صائب

ترک این وحشت سرا ،شایستهء افسوس نیست

می زند بیهوده خود را،مرغ بسمل بر زمین

صائب

به خموشی چمن آرا،لب مرغان را بست

سنگ دندان پریشان سخنان گوش کر است

صائب

زخواب امن کسی بهره می برد صائب

که پشت پا به دنیای بی وفا زده است

صائب

مگو پوچ،تا نشنوی حرف پوچ

که خمیازه خمیازه می آورد

صائب

پنبه از گوش برون کن که نبا گوش سفید

دم صبحی است که صبح دوم ان کفن است

صائب

 

شکوام آتش زبان گردیده است از خوی دوست

آه اگر آبی براین آتش نریزد روی دوست

صائب

زندگی شد بر من ازتیغ شهادت نا گوار

میشود باطل تیمم آب پیدا کرده را

صائب

«ضرب المثل شعری از مولوی»

بهتر آن است که حدیث دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

مولوی

زیره را من سوی کرمان آورم

گر به پیش تو دل و جان آورم

مولوی

کی تراشد،تیغ دسته خویش را

رو به جراحی سپار این ریش را

مولوی

چون نکه با کودک سر و کات فتاد

هم زبان کودکی،باید گشود

مولوی

مرغی که خبر ندارد از آب زلال

منقار در آب شور دارد همه سال

مولوی

دوست را کسی به یک بلا نفروخت

بهر کیکی،گلیم نتوان سوخت

مولوی

پرسید یکی که عاشقی چیست؟

گفتم که چو ما شوی بدانی

مولوی

گر کنی تف سوی روی خود کنی

ورزنی بر آیینه بر خود زنی

مولوی

آنچه تو در آینه بینی عیان

پیر اندر خشت بیند پیش ار آن

مولوی

هم رنگ جماعت شو ،تا لذت جان بینی

در کوی خرابات آ،تا درد کشان بینی

مولوی

دوستی ابله بتر از دشمنی است

او به هر حیله که دانی راندنی است

مولوی

 

نام احمد،نام جمله انبیاست

چونکه صد آمد،نود هم پیش ماست

مولوی

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.