متن کامل شعر “کنج قفس چو نیک بیندیشی” پروین اعتصامی + معنی

یکی از اشعار زیبا و موعظه آمیز پروین اعتصامی قصیده کنج قفس یا مرغ کنج قفس است. وزن شعر مفعول فاعلات مفاعیلن است. متن این قصیده زیبا در ادامه تقدیم شما می شود. معنی شعر کنج قفس چو نیک بیندیشی پروین اعتصامی نیز در ادامه آورده شده است امیدواریم مورد قبول واقع شود.

متن شعر پروین اعتصامی کنج قفس

ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می نتوان کردن

از چشم عقل قصهٔ پیدا را

دیدار تیره روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی

پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن

این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی

نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند

پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

آموزگار خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد

نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار بند صبر و مدارا را

شعر کنج قفس

معنی شعر کنج قفس از پروین اعتصامی

ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

قفس کنایه از روزهای سخت است و پروین اعتصامی در این دو بیت به زیبایی به این موضوع اشاره دارد که غم بیهوده نخورید زیرا هیچ کس از فردا خبر ندارد و اگر بر سختی ها صبر کنید مانند مرغی که از قفس آزاد می شود شما نیز به خواسته هایتان می رسید.

بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را

این خاک آرامگاه کسانی است که درگذشته اند اگر به گذشته نگاه کنی میبینی که زمانه همیشه بی رحم بوده است پس از فرصت استفاده کن و از زندگی لذت ببر.

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

به جای اینکه به فکر گذر روزها باشی به فکر عمر رفته ات باش. این شب طولانی فاصله زیادی با سحر دارد

در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

در پشت پرده چیزهایی است که ما نمی بینیم.

این جویبار خرد که می بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

خرد و عقل مانند رودی است که قدرت این را دارد که صخره ها را جابجا کند. اگر می توانی آرامشی به این دردمند ببخش.

افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

شهوت و سودا را در بند کن، ای عارف باید تلخی و شیرینی را با هم پیوند بزنی

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می نتوان کردن

از چشم عقل قصهٔ پیدا را

چیزی که پیداست را نمی توان پنهان کرد.

دیدار تیره روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

دیدن روزگار سیاه آن که نابیناست برای عبرت گرفتن مردم بینا کافی است. ای دوست تا جایی که می توانی حاجت دیگران را برآورده کن.

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را

به فکر مسکینان بودن برای آن که تواناست سعادت بزرگی است. خواب زیاد باعث می شود روح و روان تیره و تار شود.

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

فردی که فقط به فکر تن آسایی است توانایی تشخیص پستی و بلندی را ندارد. حضرت مریم بسیار شناخته شده بود اما از لحاظ رتبه بی مانند بوده و فقط یکی است.

بشناس ایکه راهنوردستی

پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

قبل از شروع مسیر راه را بشناس و در راهی که میروی خودرای نباش و با دیگران مشورت کن زیرا خودرایی آدم و حوا را از بهشت راند.

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

راستی و پاکی حضرت مسیح را به اوج آسمان رساند پس تو هم پاک زندگی کن. کسی سود می برد و به گنج می رسد که تحمل سختی یافتن گنج را داشته باشد.

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

به چشمانت بیاموز که روشنی را تشخیص دهند سپس پای به راه تاریک بگذار. پروانه قبل از اینکه او را بسوزانند وحشت و ترس را در خود می کشد.

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

کسی که بیش از حد شیرینی بخورد باید منتظر تلخی صفرا باشد. ای باغبان این گل را دیر کاشتی زیرا پاییز در راه است.

بیمار مرد بسکه طبیب او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

فضل است پایه، مقصد والا را

اگر مداوا دیر شروع شود بیمار از بین می رود. علم میوه درخت هستی است و فضل مانند پایه ای برای اهداف بلند است.

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

چهره زیبا نیازی به سرخاب و سفیداب ندارد و انسان عاقل با وعده و وعید زودگذر سعادت ابدی را از دست نمی دهد.

ای نیک، با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

ای انسان نیکوکار هم نشین آدم های بد نشو زیرا آن ها مانند وصله ای بر روی لباس گران قیمت هستند. اگر پاکباز باشی آسمان بر گردن تو خوشه پروین می اندازد.

صیاد را بگوی که پر مشکن

این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

به صیاد بگو پرهای صیدش را نشکند ای کسی که به من راستی و درستی می آموزی چرا خودت پایت را کج می گذاری.

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی

نیکو دهند مزد عمل ما را

حق یتیم و انسان های ضعیف را می خوری و خواستار بهشت هستی؟ چه کار نیکی کرده ایم که انتظار مزد و پاداش نیکو داریم؟

انباز ساختیم و شریکی چند

پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

برای خدا شریک قائل شدیم و به فکر زرق و برق دنیا بودیم و از نعمت آخرت محروم شدیم.

آموزگار خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

آموزگار دیگران شدیم در حالی که خودمان چیزی نمی دانیم. بت ساختیم و به دیگران خندیدیم که چرا خداپرست نیستند.

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ای که قصد مبارزه با گردن کلفتان را داری اول قدرت خود را بسنج. برای ابر زاینده بیرون آوردن لاله از دل خاک دشوار نیست.

ساحر، فسون و شعبده انگارد

نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

کسی که جادوگر است حقیقت و معجره را نیز مانند شعبده می بیند. در دام روزگار تشخیص پشه و سیمرغ از هم دشوار است.

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

هیزم اگر هزار سال هم بسوزد بوی عود نمی دهد.

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار خوار و مرغ شکرخا را

اگر کرکس و مرغ عشق را در یک قفس بیاندازی ظلم است.

خون سر و شرار دل فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار بند صبر و مدارا را

لاله سرخ رنگ خود را از شعله های دل فرهاد دارد. ای پروین در روز های سخت صبر و مدارا را در پیش گیر.

همچنین بخوانید: اشعار دو بیتی پروین اعتصامی

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.