داستان کودکانه درباره خوش اخلاقی و خوشرویی (کوتاه و آموزنده)

داستان در مورد خوش اخلاقی برای کودکان

والدین گرامی می توانند با خواندن داستان های کوتاه وزیبا برای کودکان هم آن ها را سرگرم کنند و هم مطالبی را به آن ها آموزش دهند. در این مقاله داستان کودکانه درباره خوش اخلاقی تهیه کرده ایم.

اگر می خواهید به کودک خود در مورد خوش اخلاقی و خوشرویی توضیح دهید، بهتر است از داستان های کوتاه و آموزنده استفاده کنید. زمانی که یک مطلب را در قالب یک داستان و با زبان کودکانه برای فرزند خود توضیح دهید، قابل فهم و درک می باشد. زیرا کودکان به داستان و قصه های کودکانه علاقه دارند و این بهترین فرصت برای والدین می باشد تا برای کودک خود داستان های آموزنده بخوانند. در این پست تعدادی داستان کودکانه درباره خوش اخلاقی به شما همراهان سایت مینویسم ارائه می شود. برای خواندن داستان های خنده دار کودکانه کلیک کنید.

6 داستان درباره خوش اخلاقی و خوشرویی برای کودکان

در زیر 8 داستان کوتاه و جذاب برای کودکان آورده شده است که در مورد خوش اخلاقی و خوشرو بودن می باشد. این داستان های زیبا و آموزنده را برای کودکان خود بخوانید. آموزش کودکان با استفاده از داستان و شعر بسیار نتیجه بخش و مفید است.

1. داستان کودکانه درباره خوش اخلاقی

یکی بود یکی نبود. در مزرعه دوستی، یک انبار کوچک بود پر از کاه.

در بعضی از ساعت‌ های روز، حیوانات مزرعه، در این انباری استراحت می‌ کردند. بین این حیوانات، یک سگ بود که همه او را سگ مهربان صدا می‌ زدند؛چون با همه دوست بود.

در یک ظهر تابستانی، بچه‌ گربه‌ ای که تازه به جمع مزرعه اضافه شده بود، رفت کنار سگ مهربان و گفت: «سلام. من پیشی کوچولو هستم. اومدم بپرسم چرا اینقدر همه تو را دوست دارن و چطوری تونستی این همه دوست داشته باشی؟»

سگ مهربان، با آرامش گفت: «خودت چی فکر می‌ کنی؟»

پیشی کوچولو گفت: «نمی‌ دونم. شاید اون‌ ها ازت می‌ ترسن که اینقدر باهات دوست هستن؛ ولی من خیلی کوچیکم. اون‌ ها از من نمی‌ ترسن».

سگ مهربان، با لبخند گفت: «نه، پیشی کوچولو. من اگر می‌ خواستم بداخلاق باشم و اون‌ ها رو اذیت کنم، نمی‌ تونستم باهاشون دوست بشم. من اگر بدجنس بودم، الان تو هم نمی‌ آمدی با من حرف بزنی؛ درسته؟»

پیشی کوچولو کمی فکر کرد و گفت: «درسته؛ چون مهربان و خوش اخلاق بودی، اومدم».

سگ مهربان، به علف‌ های پشت سرش تکیه داد، نفس عمیقی کشید و گفت: «پس، همیشه، با همه مهربان و خوش اخلاق باش و در کار ها به آن‌ ها کمک کن تا همه دوستت داشته باشند. این‌ طوری، اگر تو هم روزی به کمک احتیاج پیدا کنی، دیگران با مهربانی به تو کمک می‌ کنند”.

پیشی کوچولو، از این که فهمید چرا سگ مهربان، دوستان زیادی دارد، خوشحال شد. پس تصمیم گرفت مثل او، با همه اهالی مزرعه  مهربان باشد و همیشه اخلاق خوبی داشته باشد.

2. قصه کودکانه در مورد خوش اخلاقی و کنترل خشم

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی.

روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چند هفته، همانطور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند، تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می شد. او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخ ها بر دیوار است…

بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند، یكی از میخ ها را از دیوار درآورد.

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخ های دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»

پس سعی کن همیشه خشم خودت را کنترل کنی و با خوشرویی و خوش اخلاقی با دیگران رفتار کنی تا کسی از تو ناراحت و دلگیر نباشد.

3. داستان کودکانه در مورد خوش اخلاقی

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می کنند و کار به جایی می رسد که یکی با بداخلاقی به دیگیری ناسزا می گوید و کنترل خشم خودش را از دست می دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می زند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون این که حرفی بزند روی شن های بیابان نوشت: “امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.” آن ها به راه خود ادامه دادند تا این که به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

همچنان که مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: “امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.”

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: “وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می کنی؟”

مرد پاسخ داد: “وقتی دوستی تو را آزار می دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.”

نتیجه: همیشه اخلاق خوش داشته باشید و به دیگران کمک کنید تا از شما به عنوان بهترین دوست نام ببرند.

4. قصه کودکانه کوتاه در مورد خوش اخلاقی

پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم که از دوستان صمیمی وی بود کاری انجام نمی‌ داد، رسول را به نزد او فرستاد، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست او در نامه‌ اش نوشت: من برای هر یک از دختران و پسران خویش مالی زیاد و ثروتی فراوان قرار دادم که بعد از من درمانده و مستمند نشوند. صلاح شما در این کار چیست؟

پادشاه روم جواب فرستاد که: ثروت، معشوق بی وفاست و دوام ندارد، بهترین خدمت به فرزندان این است که، آنان را از مکارم اخلاق و خوی های پسندیده برخوردار کنید، تا در دنیا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد.

5. داستان قرآنی در مورد خوش اخلاقی برای کودکان

یکی از اقوام امام سجاد علیه السلام، نزد حضرتش آمد و شروع به ناسزا گفتن کرد. حضرت در جواب او چیزی نفرمودند چون از مجلس آن شخص برفت، حضرت به اهل مجلس خود فرمود: شنیدید آن چه را که این شخص گفت الان دوست دارم که با من بیایید و برویم نزد او تا جواب مرا از دشنام او بشنوید.

آنان گفتند: ما همراه شما می‌آییم و دوست داشتیم که جواب او را می‌ دادی. حضرت حرکت کردند و این آیه شریفه را می‌خواندند: (آنان که خشم خود را فرو نشانند و از بدی مردم در گذرند (نیکو کارند) و خدا دوستدار نیکوکاران است.)

راوی این قضیه گفت: ما از خواند این آیه فهمیدیم که حضرت به او خوبی خواهد کرد.

پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند که به او بگویند علی بن الحسین علیه السلام است.

چون آن شخص شنید که حضرت آمده، گمان کرد حضرت برای جواب گوئی دشنام آمده است!

حضرت تا او را دیدند فرمودند: ای برادر تو نزدم آمدی و مطالبی ناگوار و بد گفتی، اگر آنچه گفتی از بدی در من است از خداوند می‌خواهم که مرا بیامرزد، و اگر آنچه گفتی در من نیست، خداوند ترا بیامرزد.

آن شخص چون چنین شنید میان دیدگان حضرت را بوسید و گفت: آنچه من گفتم در تو نیست، و من به این بدی‌ها سزاوارترم.

6. داستان قرآنی کودکانه درباره خوش اخلاقی

در ایامی که امیرالمؤ منین علیه السلام زمامدار کشور اسلام بود، اغلب به سرکشی بازارها می‌ رفت و گاهی به مردم تذکراتی می‌ داد.

روزی از بازار خرمافروشان گذر می‌کرد، دختر بچه ای را دید که گریه می‌ کند، ایستاد و علت گریه‌ اش را پرسش کرد.

او در جواب گفت: آقای من یک درهم داد خرما بخرم، از این کاسب خریدم به منزل بردم اما نپسندیدند، حال آورده‌ ام که پس بدهم کاسب قبول نمی‌ کند.

حضرت به کاسب فرمود: این دختر بچه خدمتکار است و از خود اختیار ندارد، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان.

کاسب از جا حرکت کرد و در مقابل کسبه و رهگذرها با دستش به سینه علی علیه السلام زد که او را از جلوی دکانش رد کند.

کسانی که ناظر جریان بودند آمدند و به او گفتند، چه می‌ کنی این علی بن ابی طالب علیه السلام است!!

کاسب خود را باخت و رنگش زرد شد، و فوراً خرمای دختربچه را گرفت و پولش را داد.

سپس به حضرت عرض کرد: ای امیرالمؤمنین علیه السلام از من راضی باش و مرا ببخش.

حضرت فرمود: چیزی که مرا از تو راضی می‌کند این است که: روش خود را اصلاح کنی و رعایت اخلاق و ادب را بنمایی و با افراد خوش اخلاق باشی.

7. داستان زیبا در مورد خوش اخلاقی برای کودکان

روزی روزگاری پشت کوه بلندی یک درخت تنها بود. در آن اطراف جز همان درخت، درختی نبود.فصل پاییز که از راه می رسید با افتادن هر یک از برگ های درخت،درخت غمگین و بد اخلاق می شد. آنقدر بد اخلاق شده بود  که تمام حشرات و مورچه ها  از دست او خسته شدند و به جای دیگری رفتند.

روزی  سنجاقک شاخک کوتاه به پشت همان کوهی که درخت تنها بود رفت.سنجاقک در راه، حشرات و مورچه ها را دید.سلام کرد و گفت :«بیایید برویم کنار درخت،آنجا بهتر است.»

آنها گفتند:« درخت ما را دوست ندارد، بداخلاق شده است و همیشه غر می زند».

سنجاقک شاخک کوتاه ،هم مهربان بود و هم کنجکاو! کنار درخت رفت تا دلیل بد اخلاقی اش را بداند.چرخی کنار درخت زد گفت:«سلام درخت زیبا ،می یای با هم دوست باشیم؟من روی شاخه ات بشینم و با هم حرف بزیم؟»

درخت اخم کرد و با عصبایت گفت«کی گفته تو بیای اینجا دور من بچرخی وحرف بزنی؟ من دوست ندارم کسی را در اطرافم ببینم !هر چه زودتر از اینجا برو.»

سنجاقک شاخک کوتاه، لبخندی زد و گفت«درخت خوب و مهربون،بیا یکم با هم دیگه دردو دل کنیم منم اینجا تنهام ،اگه از من خوشت نیومد من میرم».

درخت این بار عصبانی تر شد. و آنقدر داد زد تا تمام برگهایش بر سر سنجاقک ریخت .سنجاقک  بیچاره زیر برگها گم شد. درخت با خودش گفت:« خوبش شد کاری کردم که دیگر سراغ من نیاید».

یک ساعت گذشت، درخت هر چه صبر کرد تا سنجاقک از زیر برگها بیرون بیاید و به خانه اش یر گردد،فایده نداشت و خبری از سنجاقک شاخک کوتاه، نشد .درخت که دیگر آرام شده بود،از باد کمک خواست.اما باد قبول نکرد و گفت:« تو همه را اذیت میکنی منم هیچوقت به تو کمک نمیکنم»

کمی که گذشت باد ،دلش به حال سنجاقک سوخت.پس با یک هو هوی بزرگ برگ ها را کنار زد.سنجاقک بی هوش گوشه ای افتاده بود. درخت تا سنجاقک را دید ناراحت شد و آرام شاخه اش را خم کرد تا  سنجاقک  ر ا روی شاخه اش بگذارد.درخت با تنها برگ باقیمانده اش سنجاقک را نوازش می کرد و با ناراحتی می گفت:«من دوست ندارم کسی را اذیت کنم ولی وقتی می بینم اینجا تنها هستم و با ریختن برگهام خیلی  زشت می شم عصبانی میشم و دوست ندارم کسی بیاید و این زشتی من را ببیند».

سنجاقک که حرفهای درخت را شنید غمگین شد.وقتی که حا لش کاملا خوب شد از درخت خداحافظی کرد و رفت پیش دیگر حشرات و مورچه ها.به آنها گفت:« فهمیدم درخت چرا بد اخلاقی می کند.»

مورچه ها با تعجب گفتند :«چطور توانستی با درخت حرف بزنی و بفهمی چرا عصبانی میشه»

سنجاقک گفت:«درخت خیلی تنهاست و فکر میکنه خیلی زشت شده».

حشرات گفتند«باید یه فکری براش بکنیم که هم از تنهایی بیرون بیاد و هم بدونه که خودش تنها درختی نیست که برگهاش میریزه».

مورچه ها گفتند:«باید بدونه که با ریختن برگهاش زشت نمیشه تازه بعد از یه مدت دوباره برگ تازه در میاره و زیباتر میشه»

سنجاقک گفت:«باید بریم اون طرف کوه،اونجا خیلی درخت داره از اونا  کمک بخوایم »پس همگی به راه افتادند تا به آن طرف کوه رسیدند .

آن طرف کوه درختان زیادی بود که برگ همه آنها ریخته بود. سنجاقک پیش یکی از درختها رفت که معروف به  درخت دانا  بود.سنجاقک قضیه را برای درخت دانا گفت .درخت دانا با شنیدن این حرفها ناراحت شد و به فکر فرو رفت.بعد از آن با دیگر درختها مشورت کرد و گفت بهترین راه حل این است که نهالی را به درخت تنها هدیه بدهیم تا دیگر تنها و غمگین نباشد . در فصل پاییز، برگ ریزان این درخت را ببیند و بداند که فقط برگهای خودش نمی ریزد.

سنجاقک و مورچه ها و حشرات برای مدتی همانجا ماندند و منتظر شدند تا نهال را با خود ببرند.

بعد از اینکه فصل پاییز تمام شد .سنجاقک و دوستانش با نهالی که بر دوش حمل می کردند پیش درخت تنها رفتند، نهال را به درخت نشان دادند و گفتند تو دیگر تنها نیستی این نهال کوچک در کنار تو بزرگ می شود»

و بعد شروع کردند به کندن زمین و نهال را در کنار درخت کاشتند.درخت هنوز باورش نمی شد و با تعجب به آن نهال کوچک نگاه می کرد.مورچه ها از تنه ی او بالا رفتند و او را قلقلک دادند.درخت خنده اش گرفت و با  خوشحالی سنجاقک و دیگر دوستانش را در آغوش گرفت و بر روی شاخه هایش گذاشت.نهال کوچک از اینکه باعث خوشحالی درخت تنها شد لبخند زد و برای سنجاقک و دیگر دوستانش که روی شاخه های درخت بازی می کردند دست تکان داد.و درخت تنها شاخه اش را به طرف نهال کوچک برد و شاخه او را گرفت و او دیگر درخت تنها و بد اخلاق و زشت نبود.

8. داستان کوتاه کودکانه در مورد خوشرویی 

وقتی قرآن خواندن پدربزرگ تمام می‌شود من قرآن را از او می‌گیرم، آن را می‌بوسم و سرجایش می‌گذارم. من این کار را خیلی دوست دارم. پدربزرگ و من همیشه با دست‌های تمیز قرآن را به دست می‌گیریم.

یک روز بعد از اینکه پدربزرگ قرآن خواند، آن را به من داد تا سرجایش بگذارم. حسین با توپ توی اتاق آمد و مرا دید که قرآن را می‌بوسم. توپ را روی زمین انداخت و خواست قرآن را از من بگیرد.

من گفتم: با دست‌های کثیف نباید به قرآن دست بزنی. اما حسین شروع کرد به گریه کردن. بعد با دست کثیف اشک‌هایش را پاک کرد. حالا صورتش هم چرک و کثیف شده بود. حسین گریه می‌کرد و می‌خواست که قرآن را به او بدهم. پدربزرگ به اتاق آمد و گفت: چی شده؟

گفتم: حسین می‌خواست با دست‌های کثیف و نشسته قرآن را بگیرد، من هم به او ندادم. پدربزرگ حسین را بغل گرفت و او را به دست‌شویی برد. دست و صورتش را با آب صابون شست. بعد به اتاق آمد و گفت: حالا که دست و صورتش را شسته قرآن را به او بده.

من قرآن را به حسین دادم. او فقط قرآن را بوسید و خندید. پدربزرگ به سر من دست کشید و گفت: خدا خیلی مهربان است. تو هم باید مهربان باشی. من حسین را بوسیدم و دوتایی با هم قرآن را سرجایش گذاشتیم.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.